انجمن تفریح و سرگرمی خانوم خانوما




شاعرزمان کنونی: 27-10-2021، 04:29 AM
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: aseman
آخرین ارسال: computerwoman
پاسخ 54
بازدید 18910

امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امتیازات: 2.83
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شاعر
30-07-2014، 05:16 PM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 31-07-2014، 10:19 AM، توسط خانوم خانوما.)
ارسال: #51
RE: شاعر
ادامه اشعار مولانا
ابیات از بیت 97تا 110

(97)گفتم اى دل آینه‏ ى کلى بجو
               رو به دریا کار برناید به جو
گفتم اى دل برو و آینه تمام نما را بجوى آرى سراغ دریا برو که از جوى کار ساخته نیست.
آینه: در اصطلاح صوفیان مظهر ذات و صفات و اسماء است و آن انسان است، و آینه کلى انسان کامل است که در برابر دیگر انسانها همچون دریا برابر جوى است.
عارفان چون که ز انوار یقین سرمه کشند             دوست را هر نفس اندر همه اشیا بینند
در حقیقت دو جهان آینه ایشان است                        که بدو در رخ زیباش هویدا بینند
چون ز خود یاد کنند آینه گردد تیره                     چون از او یاد کنند آینه رخشا بینند (عراقى)
.................................................................................................
(98)زین طلب بنده به کوى تو رسید  
                   درد مریم را به خرما بن کشید
بنده بوسیله این طلب بکوى تو رسید آرى درد بود که مریم را بکنار نخل کشید و چهره مسیح را باو نشان داد.
درد مریم: مأخوذ است از آیه «فَأَجاءَهَا اَلْمَخاضُ إِلى‏ جِذْعِ اَلنَّخْلَةِ قالَتْ یا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هذا وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا: 19: 23 پس درد زادن او را به سوى خرما بن آورد گفت اى کاش پیش از این مرده بودم و فراموش مى‏گشتم.» (مریم، 23)
..................................................................................................
(99)دیده‏ ى تو چون دلم را دیده شد 
                 این دل نادیده غرق دیده شد
نادیده: نابینا، کور.
وقتى چشم تو دیده دلم گردید و با چشم تو نگاه کردم صد دل بی دیده سرا پا غرق دیده شده و دل همه دیده گردید.
رو و سر در جامه‏ ها پیچیده‏ اید                      لاجرم با دیده و نادیده ‏اید    1405   1  
چنان که گفته شد مولانا در پى یافتن آیینه‏ اى بود تا خود را در آن ببیند و بداند در خور پذیرفته شدن است یا نه. به هر که می رسید جویبارش می ‏یافت. او دریا می‏خواست تا در آن غرقه شود و خود را از یک سره از تعیّنات و حدود و عوارض و تعلّقات برهاند و با او یکى شود. گوید سرانجام به مقتضاى «مَن طَلَبَ شَیئاً وَ جَدَّ وَجَدَ» پاى طلب مرا به کوى تو آورد، ضمیر روشن تو چشم دل من گردید و دل من که از شهود بهره ‏اى نداشت و چون کورى می ‏نمود در وجود تو غرق گشت و با تو یکى شد. دانستم آن آینه کلى که در پى آن هستم تویى. از آن پس خود را در تو دیدم و از خودى دست کشیدم.
......................................................................................
(100)آینه‏ ى کلى ترا دیدم ابد    
                   دیدم اندر چشم تو من نقش خود
آینه تمام نما را از تاریکى بیرون آورده و در آن نقش ترا دیدم که براى همیشه آینه تمام نما بودى و در چشم گیرنده تو نقش خود را مشاهده کردم‏.
..............................................................................................
(101)گفتم آخر خویش را من یافتم   
              در دو چشمش راه روشن یافتم‏
در دو چشمش راه روشن یافتم: خود را در چشم او دیدم و گفتم این منم.
و گفتم بالاخره بخود رسیده و خود را یافتم و در چشمان او راه روشن پیدا کردم.
............................................................................................................
(102)گفت وهمم کان خیال تست هان    
           ذات خود را از خیال خود بدان‏
وَهم: حکم به امور جزئیه نامحسوس است و آن قوتى است که از امور محسوس چیزى را دریابد که به حس نتوان دریافت. قوه واهمه در انسان و حیوان موجود است، چنان که آدمى شجاعت یا سخاوت دیگرى را در خاطر می ‏آورد، قوه واهمه صورت گرگ را در وهم گوسفند پدید آورد تا از آن بگریزد.
معنی بیت: وهم من گفت اشتباه کرده ‏اى و این خیال تو است اینکه ذات خود گمان کرده ‏اى خیالى بیش نیست.
.......................................................................................
(103)نقش من از چشم تو آواز داد    
         که منم تو تو منى در اتحاد
در این وقت نقش من از چشم تو بسخن آمده صدا زد که من توام و تو منى و هر دو یکى هستیم.
..................................................................................
(104)کاندر این چشم منیر بی ‏زوال   
              از حقایق راه کى یابد خیال‏
در این چشم نورانى که از منبع حقایق روشن شده کى ممکن است خیال راه یابد.
مُنیر: روشن، نورانى.
از حقایق راه کى یابد خیال: در این دیده که از نور حقیقت روشن است خیال راه ندارد.
..............................................................................
(105)در دو چشم غیر من تو نقش خود  
           گر ببینى آن خیالى دان و رد
اگر در چشمان غیر من نقش خود را دیدى آن را خیال بدان و رد کن‏.
............................................................................
(106)ز آن که سرمه‏ ى نیستى در میکشد   
          باده از تصویر شیطان می‏چشد
کسى که سرمه نیست بینى بچشم می ‏کشد اوست که از تصویر شیطان باده نوشى می ‏کند.
سُرمه نیستى: اضافه مشبه به به مشبه. و در آن تلمیحى است به سرمه خفا، که می ‏پنداشتند چون به چشم کشند از دیده‏ ها پنهان خواهند بود.
***گاه بود کسانى با ظاهرى آراسته خود را در چشم مردمان جز آن چه هستند بنمایانند چنان که ریاکاران با کرده‏ هاى نیک، خود را نیکو جلوه دهند و ملامتیان با ارتکاب مناهى خویشتن را بد کار بنمایانند، اما این کارها ظاهر بینان را به خطا افکند.
آنان را که چشم بصیرت است، هیچ گاه شخص یا چیز را جز آن چه هست نبینند. در بیتهاى پیشین مولانا در پى آینه ‏اى بود تا خود را در آن بنگرد که آیا در خور جذب محبوب است یا نه، و سرانجام ضمیر محبوب را آینه خود می ‏بیند و خودش را در دیده او می ‏جوید، لکن باز به وسوسه می ‏افتد که آیا آن چه در آینه چشم او منعکس شده منم؟ یا نه. وَهم می گوید بسا که چیزى را به ذهن آرى که آن نیست، اما از آن جا که محبوب بر همه چیز اشراف دارد این خیال را نیز از صفحه دل او می ‏خواند و روشن‏تر اینکه چون در این جست و جو همه تعیُّنات و اوصاف و تشخص را از خود رانده و در محبوب محو شده، وى بدو گوید در این دیدار خطایى رخ نداده است چه، با فناى تو در من دیگر تویى باقى نیست، و آن جا که یکى است، دویى نماندنى است. و این گفته حلاّج است که «أنَا مَن أهوَى وَ مَن اَهوَى أنا»، و از سخنان شمس است: «چون مرا دیدى و من مولانا را دیده، چنان باشد که مولانا را دیده ‏اى.» (مقالات شمس، ج 2، ص 91)
این دوئى باشد ز تسویلات ظن             من توام اى من تو در وحدت تو من‏   (عمان سامانى، گنجینة الاسرار)
آن دیده ‏ها که دچار اشتباه می‏شوند و گاهى نیک را بد و بد را نیک می بینند، دیده‏ هاى جز مردان خداست. اگر خود را در دیده دیگران بینى-  دیده‏ اى که از درک حقیقت بی بهره است-  دچار اشتباه می‏شوى، چرا که آن دیده را سرمه نیستى کشیده‏ اند و تنها بدان چه نیست است چشم دوخته است. شیطان خداوندان آن دیده‏ ها را می فریبد و حقیقت را براى آنان وارونه می ‏نمایاند که «بَل سَوَّلَت لَکُم أنفُسُکُم.» ناچار دستخوش خیالهاى فاسدند و آن چه را فانى است باقى می ‏پندارند.
................................................................................................
(107)چشمشان خانه‏ ى خیال است و عدم      
        نیستها را هست بیند لاجرم‏
چشم او لانه خیال و خانه نیستى است و نیستها را هست می ‏بیند.
.............................................................................................
(108)چشم من چون سرمه دید از ذو الجلال  
         خانه‏ ى هستى است نه خانه‏ ى خیال‏
من بچشم خود سرمه ذو الجلال کشیده‏ ام چشم من خانه هستى است نه خانه خیال.
..................................................................................................
(109)تا یکى مو باشد از تو پیش چشم     
    در خیالت گوهرى باشد چو یشم‏
یَشم: سنگى معدنى است و آن را «یشب» نیز گویند. و به رنگهاى گونه‏ گون است.
اگر یک مو از خیال در جلو چشمت باشد گوهر در نظرت سنگ می ‏نماید.
..........................................................................................................
(110)یشم را آن گه شناسى از گهر   
         کز خیال خود کنى کلى عبر
عبر کردن: گذشتن.
آن گاه سنگ را از گوهر تمیز می ‏دهى که بکلى از خیال عبور کرده و گذشته باشى‏.
***این بیتها از زبان محبوب است که گوید: آن که نیروى شناخت از خدا گیرد، هر چیز را چنان که هست بیند که «وَ ما یَزالُ عَبدِى یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّوافِلِ حَتَّى اُحِبَّهُ فَإذا أحبَبتُهُ کُنتُ سَمعَهُ الَّذِى یَسمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذى یَبصُرُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتى یَبطِشُ بِها»، و چون چشم من با نیروى الهى می ‏بیند پس آن چه می ‏بینم حقیقت است نه خیال. اگر در بنده ‏اى اندکى از تعلّقات دنیاوى باشد، آن تعلّق همچون مویى در چشم اوست. باطل را به وى حق می نمایاند و خیال را حقیقت جلوه دهد و توهم باطل از وى نرود تا آن مو را از دیده بزداید.


*****************************************************شرح ابیات از بیت 111 تا 134
(111)یک حکایت بشنو اى گوهر شناس     
      تا بدانى تو عیان را از قیاس
این حکایت را بشنو تا دیدن بالعیان را از قیاس تمیز دهى.
...............................................................................................................
(112)ماه روزه گشت در عهد عمر 
          بر سر کوهى دویدند آن نفر
گشتن: آمدن، در آمدن.
عهد: دوران خلافت، روزگار.
نفر: (اسم جمع) گروه مردم.
در عهد عمر ماه رمضان رسید و براى دیدن هلال مردم بالاى کوهى رفتند.
...........................................................................................
(113)تا هلال روزه را گیرند فال   
        آن یکى گفت اى عمر اینک هلال‏
فال گرفتن: رسم بوده است که هنگام دیدن ماه به روى یکدیگر یا به آب و جز آن مى‏نگریستند و آن نگریستن را به فال نیک مى‏گرفتند.
معنی بیت: تا هلال را دیده و به آن تبرک جویند یکى از آن اشخاص بعمر گفت ببین این هلال است.
.......................................................................................
(114)چون عمر بر آسمان مه را ندید 
            گفت کاین مه از خیال تو دمید
دمیدن: پدید شدن.
معنی بیت: عمر هر چه نگاه کرد هلالى در آن جا نبود لذا گفت این هلال که تو می ‏گویى از افق خیال تو سر بر زده
...........................................................................................
(115)ور نه من بیناترم افلاک را 
          چون نمی ‏بینم هلال پاک را
و گر نه من که چشمم براى دیدن آسمان روشن‏تر است چگونه نمی ‏بینم.
...........................................................................................................
(116)گفت تر کن دست و بر ابرو بمال 
      آن گهان تو بر نگر سوى هلال‏
عمر گفت دست خود را تر کن و به ابرو بمال آن گاه بطرف هلال بنگر.
.............................................................................................................
(117)چون که او تر کرد ابرو مه ندید   
    گفت اى شه نیست مه شد ناپدید
وقتى او دست خود را تر کرده به ابرو مالید و نگاه کرد ماه را ندید و گفت اى شاه ماه ناپدید شد.
....................................................................................................................
(118)گفت آرى موى ابرو شد کمان  
         سوى تو افکند تیرى از گمان‏
تیر از گمان افکندن: کنایت از به وسوسه در انداختن، به خیال افکندن.
عمر گفت آرى موى ابروى تو کمانى شده و تیرى از کمان بسوى تو پرتاب کرد.
.............................................................................................
(119)چون یکى مو کج شد او را راه زد  
           تا به دعوى لاف دید ماه زد
یک مو کج شد و راه او را زده گمراهش نمود و دعوى دیدن ماه کرد.
راه زدن: گمراه کردن.
لاف زدن: به گزافه چیزى گفتن.
***مأخذ این داستان را مرحوم فروزانفر از انس بن مالک آورده است که در راه مکه و مدینه هلال را دیدم به عمر گفتم هلال را نمی ‏بینى. گفت نه، بزودى آن را می ‏بینم حالى که دراز کشیده باشم. این داستان تأییدى براى گفته ‏هاى پیشین است که آن چه منشأش قوه واهمه باشد، آدمى را به خطا می ‏افکند.
........................................................................................
(120)موى کج چون پرده‏ ى گردون بود  
     چون همه اجزات کج شد چون بود
پرده گردون شدن: کنایت از به اشتباه افکندن و موى را ماه پنداشتن.
یک موى کج که حجاب آسمان بشود اگر اعضاء تو کج شود چه خواهد شد؟
.....................................................................................
(121)راست کن اجزات را از راستان   
        سر مکش اى راست رو ز آن آستان‏
راست کردن: اصلاح کردن، درست کردن.
از: به وسیله، به یارىِ.
اجزا و اعضا و جوارح خود را بوسیله اشخاص راست و صادق از کجى بدر آورده و راست کن و از مردان صادق و راست گو سر مکش.
اشاره به آیه شریفه کُونُوا مَعَ اَلصَّادِقِینَ 9: 119 یعنى با راستگویان باشید.
.........................................................................................................
(122)هم ترازو را ترازو راست کرد   
        هم ترازو را ترازو کاست کرد
ترازو: استعارت از مرد حق و خداوند اجزاى راست است. سالک باید خود را با او بسنجد و اگر کم و کاستى دارد بر طرف سازد.
آن که با راستان هم ترازو شد ترازوى او راست نمود و آن که با ناراستان هم ترازو گردید ناراست خواهد شد.
................................................................................................
(123)هر که با ناراستان هم سنگ شد   
     در کمى افتاد و عقلش دنگ شد
هم سنگ شدن: هم تراز شدن. همنشین گشتن.
آن که با ناراستها هم سنگ شود ناقص گردیده و عقلش کم می ‏شود.
دنگ: بی‏هوش (برهان قاطع).
دنگ شدن: (کنایه) از کار افتادن.
***این بیتها نیز در توضیح و تأکید همان مطلب است. چون کژ شدن مویى نیست را هست بنماید، اگر طبیعت آدمى دگرگون شود چه خواهد شد؟ پیداست که نیک را بد، و بد را نیک می ‏پندارد. از راستان می ‏برد و به کژ طبعان می پیوندد. پس براى رهایى از راه زدن شیطان باید پى اولیاى خدا را گرفت. آنان‏اند که چون ترازو کمى و فزونى را می ‏نمایانند.
...........................................................................................................
(124)رو أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ باش 
       خاک بر دل دارى اغیار پاش‏
دل دارى: نوازش، غم خوارى.
 
برو بطورى که خداوند فرموده أَشِدَّاءُ عَلَى اَلْکُفَّارِ 48: 29 بکفار سخت‏گیر باش و عوض دل دارى بر سر اغیار خاک بریز.
اشاره به آیه شریفه واقعه در سوره فتح (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ وَ اَلَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى اَلْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اَللَّهِ وَ رِضْواناً 48: 29 یعنى محمد فرستاده خداست و آنان که با اویند، سختگیران‏اند بر کافران، مهربانان در میان خودشان. بینى آنان را رکوع کنان، سجده کنان می جویند فزونى (بخشش) از خدا و خشنودى...» (فتح، 29).
......................................................................................................
(125)بر سر اغیار چون شمشیر باش
             هین مکن روباه بازى شیر باش‏
اغیار: جمع غیر: مخالف، بیگانه، که از راستان نیست.
روباه بازى: مکارى، حیله ‏گرى، دو رویى.
بر سر اغیار چون شمشیر برنده فرود آى و در مقابل حریف روباه بازى نکرده چون شیر ایستادگى‏ کن.
....................................................................................................
(126)تا ز غیرت از تو یاران نگسلند
            ز آنکه آن خاران عدوى این گلند
سکلیدن: سگلیدن، صورت دیگر از گسلیدن، گسستن، بریدن.
خاران: کنایت از ناراستان.
تا یاران بر اثر غیرت از تو نگسلند یاران گلهایى هستند که کفار خار آنها بوده و با آنان دشمنند.
......................................................................................
(127)آتش اندر زن به گرگان چون سپند    
       ز آن که آن گرگان عدوى یوسفند
گرگان: استعارت از دشمنان اولیاى خدا.
چون سپند آتش زدن: سوزاندن چنان که فریاد بر زند.
یوسف: استعاره از بنده خاص خدا.
معنی بیت: این گرگها را چون اسفند در آتش بریز زیرا که اینها دشمن یوسفند.
بر سر آتش غمت چو سپند             با خروش و گداز می ‏غلطم‏    (خاقانى، به نقل از لغت‏نامه)
و در آن تلمیحى است به سوختن سپند براى دفع چشم زخم.
***حاصل این بیتها بر حذر داشتن از مخالفان است، و به غم خوارى و دوستى نمایى آنان غرّه نگشتن، که شرط نگهدارى محبت یار آن است که به غیر او نپردازى و برابر غیر سختگیر و دشمن ‏روى باشى تا در تو طمع نکند و به فکر فریب تو نیفتد. چه اگر با غیر نشستى، از یار گسستى یا او از تو خواهد گسست. کفر و ایمان با هم سازگار نباشد و گل و خار در یک جا جمع نشود. این نامحرمان را در آتش خشونت و سختگیرى باید سوزاند و با این سوختن به فریاد و زارى شدن در آورد تا قصد یوسفان را نکنند و به آنان صدمتى نرسانند.
..............................................................................................
(128)جان بابا گویدت ابلیس هین      
    تا به دم بفریبدت دیو لعین‏
جان بابا گفتن: کنایت از نوازش کردن، تشویق کردن، آفرین گفتن. و مأخوذ است از آیه «وَ زَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیْطانُ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» 6: 43 (انعام، 43)
و در سخنان امیر مؤمنان (ع) است: «گناه را در دیده او می ‏آراید تا خویش را بدان بیالاید که بکن و از آن توبه نما و اگر امروز نشد فردا.» (نهج البلاغه، خطبه 64)
دم: کنایت از فسون و نیرنگ. «دم گرم تو مرا بر باد سرد نشاند.» (کلیله و دمنه، به نقل از لغت‏نامه)
معنی بیت: ابلیس با تملق سخن گفته و بتو جان بابا خطاب می ‏کند تا فریبت دهد.
.....................................................................................................
(129)این چنین تلبیس با بابات کرد   
           آدمى را این سیه رخ مات کرد
تلبیس: پوشیدن حقیقت و بیان خلاف واقعیت.
بابا: کنایت از آدم (ع).
سیه رخ: رو سیاه، و در جزء دوم ایهامى است به معنى دیگر رخ که مهره‏اى است در بازى شطرنج.
مات کردن: مغلوب ساختن.
معنی بیت: همین اشتباه کارى را با باباى تو هم کرده است تا آدم ابو البشر را از بهشت بیرون آورده مات و آواره نمود.
....................................................................................................................
(130)بر سر شطرنج چست است این غراب
               تو مبین بازى به چشم نیم خواب‏
شطرنج: نام بازى معروف، و در بیت مورد بحث استعارت است از مکر و فریب.
چُست: چالاک، چابک، تیز کار.
غُراب: استعارت از ابلیس، به مناسبت سیه رویى و شومى او.
چشم نیم خواب: کنایت از ناهشیارى، مراقب نبودن.
 معنی بیت: این زاغ سیاه بر سر شطرنج نشسته تو بازى را با چشم خواب آلوده نگاه نکن‏.
...................................................................................................................
(131)ز آن که فرزین بندها داند بسى  
         که بگیرد در گلویت چون خسى‏
فرزین: وزیر. فرزین بند آن است که فرزین به تقویت پیاده که پس او باشد مهره حریف را پیش آمدن ندهد چرا که اگر مهره حریف پیاده‏ اى را کشد فرزین انتقام او خواهد گرفت. (لغت‏نامه، به نقل از غیاث اللغات) خس: خاشاک، و در این بیت آن چه گلو را بگیرد.
معنی بیت: وزیر بندها و فنون زیادى بلد است ممکن است یکى از فنون او چون خس گلوى تو را بگیرد.
................................................................................................................
(132)در گلو ماند خس او سالها   
        چیست آن خس مهر جاه و مالها
خس او سالها در گلو باقى می ماند می ‏دانى آن خس چیست؟ محبت مال و جاه.
..............................................................................................................
(133)مال خس باشد چو هست اى بی ‏ثبات  
       در گلویت مانع آب حیات‏
بی ‏ثبات: که در طریقت پایدار نیست.
آب حیات: آب زندگانى، و در بیت مورد بحث استعاره از فیوضات ربّانى است.
***چنان که در قرآن کریم و حدیثهاى رسیده از رسول اکرم و ائمه سلام اللَّه علیهم آمده است ابلیس دشمن‏ترین فرزندان آدم است که سوگند خورد که « فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ 38: 82-  83: به عزت تو که همگان را گمراه سازم جز بندگان مخلص تو را.» (ص، 82-  83) و بدین جهت هر دم آدمى را وسوسه می ‏کند و او را به زیورهاى این جهان فریب می دهد چنان که آدم را فریب داد و از بهشت راند. یکى از دامهاى او دوستى مال و منال دنیاست و جاه و مقام آن. هر اندازه که دل بستگى مردم به مال و جاه بیشتر شود از خدا دورتر خواهد شد. پس آدمى نباید به خاطر از دست رفتن مال افسرده شود. اگر دزدى مالت را برد افسرده مباش. چه، او چیزى را ربود که مانع رسیدنت به حق تعالى بود.
معنی بیت: مال چون خس است زیرا که او بی ‏ثبات و پست است ولى وقتى در گلوى تو باشد مانع از آشامیدن آب حیات خواهد بود.
......................................................................................................
(134)گر برد مالت عدوى پر فنى  
    ره زنى را برده باشد ره زنى‏
اگر مالت را دشمن طرارى ببرد راه زنى را راه زن دیگر برده است چون مال خود راه زن است.

منبع: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
پاسخ
31-07-2014، 09:35 AM,
ارسال: #52
RE: شاعر
ادامه اشعار مولانا

شرح ابیات:از بیت 4595 تا 4600
( 4595) پس مُحِبِّ حق ،به اومید و،به ترس 
                                      دفتر تقلید ،میخواند به درس‏
پس کسى که با امید و ترس محب حق است هنوز درسى که می‏خواند در دفتر تقلید است
( 4596) و آن محبِّ حق، ز بهر حق، کجاست
                                که ز اغراض و ز علّت‏ها جداست‏؟
  آن محب حق ، که خالى از اغراض و علتها است کجا است و در کجا یافت می شود؟
على (ع) گوید: «ما عَبَدتُکَ خَوفاً مِن نارِک و لا طمَعا فى جنّتِکَ و لکن وجدتُک اهلاً للعبادَةِ فعَبَدتُکَ.» (بحار الانوار، ج 67، ص 186، 197، 234)
 ( 4597) گر چنین و گر چنان، چون طالب است            
                        جذب حق ،او را سوى حق جاذب است‏
بارى اگر چنین یا چنان با علت یا بی علت است  چون طالب خداست، جذب حق او را به سوى حق می ‏کشاند
 ( 4598) گر محبّ حق بود، لِغَیره
                                                کَى یَنالَ دائماً، مِن خَیرِهِ‏
  اگر دوست حق به سوی غیر حق مایل باشد و بخواهد که از جانب حق به خیر و خوبى همیشگی  برسد
مُحِبّ حق لِغیره: به امید بهشت یا از بیم دوزخ.
کى ینال: همیشه از خیر او بهره‏ مند شود.
 ( 4599) یا محبّ حق، بود لِعَینِهِ
                                         لا سِواهُ ، خائفاً مِن بَینِهِ‏
یا براى ذات حق ،محب حق باشد و از چیزى که سواى حق باشد نترسد
لِعَینه: او را براى او دوست بدارد و از دورى او ترسان باشد.
 ( 4600) هر دو را ،این جست و جوها، ز آن سرى است            
                            این گرفتارىِ دل، ز آن دلبرى است‏
هر دوى این جستجوها و خواستها آن طرفى و از جانب حق است و این گرفتارى دل، از دلبرى او است‏
***خلاصه ابیات از4600-4595:این بیت‏ها درجه شناخت بندگان را از حق تعالى نشان میدهند. آن که خدا را از بیم دوزخ یا به امید بهشت می ‏پرستد مقلّد است و آن که او را سزاوار پرستش می ‏بیند و به عبادت بر می ‏خیزد، محب حقیقى اوست. دوستى او را علتى نیست حق را براى حق دوست دارد
 آن که مقلد لغیر است از روى [بیم یا امید] و آن که مقلد لِعین است [بی ‏سبب و علت‏].
هر دو را جاذبه حق می ‏کشد. (نگاه کنید به: شرح بیت 4438/ 3 به بعد)



*****************************************************متن ابیات: از بیت 4601 تا 4623
جذب معشوق عاشق را من حیثُ لا یعلمهُ العاشق و لا یرجوهُ و لا یخطرُ بباله و لا یظهرُ من ذالکَ الجذبُ اَثَرَ فی العاشقِ اِلا الخوفُ الممزوجُ بالیاسِ مَعَ دوامِ الطلب
معشوق عاشق را به خود می ‏کشد، عاشق نه از آن کشش آگاه است و نه به خاطرش میگذرد، و نه نشانى از آن کشش در وى پدید می ‏گردد. جز بیم آمیخته به نومیدى و پیوستگى در طلب.

*****************************************************شرح ابیات:از بیت 4601 تا 4623
 جذب معشوق عاشق را من حیثُ لا یعلمهُ العاشق و لا یرجوهُ و لا یخطُرُ بباله و لا یظهرُ من ذالکَ الجذبُ اَثَرَ فی العاشقِ اِلا الخوفُ الممزوجُ بالیاسِ مَعَ دوامِ الطلب
 ( 4601) آمدیم اینجا ،که در صدر جهان  
                               گر نبودى، جذب آن عاشق ،نهان‏
سخن ما به این جا رسید که اگر در صدر جهان جذب آن عاشق ،پنهان نبود
آمدیم اینجا: سخن بدین جا رسید. (نگاه کنید به: شرح بیت 4377/3 به بعد)
 ( 4602) ناشکیبا ،کى بُدى او از فراق ؟
                                 کى دوان باز آمدى، سوى وِثاق‏؟
کى از جدایى عاشق خود بی ‏طاقت می ‏شد و کى بر سر مهر و رأفت می ‏آمد
او: عاشق. (وکیل صدر جهان)
وِثاق :اطاق و خانه
 ( 4603) میل معشوقان، نهان است و سَتیر
                              میل عاشق ،با دو صد طبل و نفیر
آرى میل معشوقان نهان و مستور و میل عاشق غوغاها و فریادها دارد
طبل و نفیر: کنایت از زارى و بى‏قرارى (آشکارا).
 ( 4604) یک حکایت هست اینجا، ز اعتبار   
                                  لیک عاجز شد بخارى، ز انتظار
اینجا براى عبرت حکایتى هست ولى این بخارایى عاشق از انتظار بجان آمد
یک حکایت هست: داستان عاشق دراز هجران که از بیت 4747 این دفتر آغاز میشود و پایان آن در دفتر چهارم است.
زِ اعتبار: براى پند گرفتن، و آن رسیدن عاشق است به معشوق بی ‏اراده و انتظار، و ترک ادب و قصد خیانت کردن، و بر تافتن معشوق از کار او. که آغاز آن از بیت 120 دفتر چهارم است.
بخارى: وکیل صدر جهان که داستان او از بیت 3685 این دفتر آغاز شد.
 ( 4605) ترک آن کردیم،کو در جست و جوست            
                           تا که پیش از مرگ، بیند روى دوست‏
آن حکایت را رها کردم که عاشق در جستجوى دل دار است تا پیش از مرگ روى دوست را ببیند
 ( 4606) تا رهد از مرگ، تا یابد نجات 
                         ز آن که، دید دوست است آبِ حیات‏
و  در نتیجه از مرگ نجات یافته به زندگى برسد چرا که دیدار دوست آب زندگى است
 ( 4607) هر که دیدِ او نباشد، دفع مرگ
                         دوست نبود ،که نه میوه‏ ستَش نه برگ‏
آن که دیدارش مرگ را از میان نبرد دوست نیست و دیدارش بی حاصل است
دفع مرگ: مقصود آسایش بخشیدن است و تشویش و نگرانى را بر طرف کردن. نیز در آن تلمیحى است به دوستانى که در سختى به کار می ‏آیند چنان که سعدى گفته است:
 دوست مشمار آن که در نعمت زند  
                                       لاف یارى و برادر خواندگى‏
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
                                       در پریشان حالى و درماندگى‏
(گلستان سعدى، ص 71)
و از  سنایى :
    دوستان را به گاه سود و زیان   
                                       بتوان دید و آزمود توان
(حدیقة الحقیقة، ص 445)
 نیکلسون این بیت را چنین معنى کرده است: ترس از فنا، رهیدن از خویش را بر طرف نسازد.
 ( 4608) کار ،آن کار است، اى مشتاق مست!  
                    کاندر آن کار ار رسد مرگت، خوش است‏
اى مشتاق مست کار آن کاری است که در آن کار اگر مرگت برسد مرگ بر تو گوارا باشد
 ( 4609) شد نشان صدق ایمان، اى جوان
                        آن که، آید، خوش تو را مرگ اندر آن‏
نشان صدق ایمان این است که در راه  راه یابی به دوست  ،مرگ براى تو  به خوش  در رسد 
نشان صدق: ظاهراً اشارت است به حدیث: «إِذا بُشِّرَ بِرَحمَةِ اللَّهِ و مَغفِرَتِهِ أحَبَّ لِقَاءَ اللَّهِ وَ أحَبَّ اللَّهُ لِقَاءهُ.»( هنگامی که به او بشارت رحمت خداوند داده میشود او دیدار خدا را دوست دارد و خدا هم دیدار او را دوست دارد (سنن نسائى، ج 4، ص 10)
 ( 4610) گر نشد ایمانِ تو ،اى جان چنین
                                    نیست کامل، رو بجو اکمال دین‏
اگر ایمانت به این پایه نرسیده است ، کامل نیست برو و در صدد کامل ساختن دین خود باش
 ( 4611) هر که اندر کار تو، شد مرگ دوست  
                            بر دل تو بی کراهت، دوست اوست‏
هر کس را که دیدى با سر و کار پیدا کردن با او دلت بدون کراهت ، مرگ را استقبال می ‏کند یقین بدان که دوست همان است
مرگ دوست: انقروى در شرح این بیت نوشته است: هر کارى که در آن مرگ برایت جلوه خوش داشت... در نزد تو بی ‏کراهت آن کارِ دوست و محبوب است دیگر شارحان نیز تفسیرها کرده ‏اند که بسیار دور می ‏نماید. مطمئناً در این بیت «مرگ دوست» مسند است و «هر که» مسند إلیه، و «بی ‏کراهت» قید. (هر که براى رضاى تو بی ‏ناخشنودى آماده فدا کارى بُوَد، دوست اوست. دوست تو کسى است که تا پاى جان براى تو کوشد).
 ( 4612) چون کراهت رفت، آن خود مرگ نیست            
                 صورت مرگ است و، نُقلان کردنى است‏
وقتى کراهت از میان رفت دیگر آن را  مرگ نمی نامند  بلکه صورت مرگ است، زیرا انتقال از جایى به جایى است
چون کراهت رفت: انقروى و به پیروى از او بعض شارحان این مطلب را گرفته از این حدیث دانسته ‏اند: «أَلا إنَّ أولِیاءَ اللَّه لا یَموتُونَ بَل یُنقَلُونَ مِن دارٍ الى دار.» همانا اولیاء خداوند نمی میرند بلکه انتقال داده می شوند از خانه ای ( دنیا) به سوی خانه ای دیگر ( آخرت )
 و باید گفت اندک مناسبتى با معنى بیت دارد.
 مرحوم فروزانفر علاوه بر این حدیث، حدیثى دیگر از اللآلی المصنوعة آورده است. (احادیث مثنوى، ص 104) در بحار الانوار (ج 6، ص 207) این حدیث از رسول (ص) بدین عبارت است: «أنبِیاءُ اللَّهِ لا یَمُوتُونَ بَل یُنقَلُونَ مِن دارٍ إلى دار». همانا انبیاء الهی  نمی میرند بلکه انتقال داده می شوند از خانه ای ( دنیا) به سوی خانه ای دیگر ( آخرت )
 ( 4613) چون کراهت رفت، مردن نفع شد   
                              پس درست آید، که مردن دفع شد
وقتى کراهت از میان رفت، مردن  انسان خود سراسر نفع گردیده پس صحیح است اگر بگوئیم مرگ از میان رفت  باز اشاره به  همان حدیث نبوى دارد«ألا ان اولیاء اللَّه لا یموتون بل ینقلبون من دار الى دار» یعنى اولیاء خداوند نمی میرند بلکه از خانه ‏اى بخانه دیگر می ‏روند.
دفع: یکى از معنی ‏هاى دفع، کوچ کردن و رفتن از جایى به جایى است. (اقرب الموارد)
 ( 4614) دوست حقّ است و، کسى کِش گفت، او            
                                    که تویى آنِ من و ،من آنِ تو
دوست فقط حق است و کسى که حق به او فرمود که تو آن من و من آن توام
تویى آن من: اشارت به حدیث: «من کان لِلَّهِ کَانَ اللَّهُ لَه.»( هرکس برای خدا کارکند و برای او باشد خداوند نیز برای اوست )
 ( 4615) گوش دار اکنون که عاشق می ‏رسد  
                                   بسته، عشق او را ،به حَبلٍ مِن مَّسَد
اکنون گوش دار که عاشق( بخارائی صدر جهان ) می ‏رسد و عشق او را به ریسمان بسته به طرف معشوق می ‏کشد
حَبلٌ مِن مَسد: ریسمانى از لیف خرما. و جمله گرفته از قرآن است. (مسد، 5) فی جیدِها حَبلٌ مِن مَسَد (در گردنش طنابی از لیف خرما است)
 ( 4616) چون بدید او ،چهرة صدر جهان  
                              گوییا پرّیدش از تن، مرغ جان‏
چون عاشق چشمش به چهره صدر جهان افتاد گفتى یک مرتبه مرغ جانش از قفس تن پرید
 ( 4617) همچو چوب خشک، افتاد آن تنش 
                                سرد شد ،از فرقِ جان، تا ناخنش‏
تنش چون چوب خشک شده بر زمین افتاد و از فرق سر تا ناخن پا سرد شد
 ( 4618) هر چه کردند از بخور و، از گلاب 
                                نه بجنبید و، نه آمد در خطاب‏
هر چه بخور باو داده و کاه گل جلو بینیش گرفتند نه حرکتى کرد و نه تکلم نمود
 ( 4619) شاه، چون دید آن مُزعفر، روىِ او 
                              پس فرود آمد، ز مرکب،سوى او
صدر جهان چون چهره زرد و حال پر درد او را دید از مرکب فرود آمده به سوى او شتافت
مُزَعفَر: به رنگ زعفران، زرد.
 ( 4620) گفت عاشق ،دوست، مى‏جوید به تفت             
                      چون که معشوق آمد، آن عاشق برفت‏
( پادشاه )گفت عاشق با کمال حرارت و گرمى دوست خود را مى‏جوید ولى چون معشوق آمد عاشق از میان رفت
به تفت: به شتاب.
 ( 4621) عاشق حقّى و، حق آن است کو 
                                     چون بیاید، نبود از تو، تاىِ مو
تو عاشق حقى و حق آن است که چون او بیاید تار مویى از تو نمانده باشد
 ( 4622) صد چو تو  ، فانى است پیش آن نظر            
                                عاشقى بر نَفىِ خود، خواجه مگر؟
در جلو نگاه او صد مثل تویى فانى است اى خواجه مگر عاشق فناى خود هستى؟
 ( 4623) سایه ‏اى و، عاشقى بر آفتاب   
                                شمس آید ،سایه لا گردد ،شتاب‏
تو سایه ‏اى و عاشق آفتاب هستى البته شمس که بیاید سایه فوراً نیست خواهد شد
***خلاصه شرح ابیات از 4601 تا 4623:نشان دوستى حقیقى این است که دوست خود را بی ‏هیچ کراهت فداى دوست کند.
اگر ایمان بدین درجه رسید و اگر رنج، در راه رسیدن به دوست به فدا کارى کشید، آن چنان مرگ، مرگ نیست بلکه زندگى است. چنان که قرآن کریم در باره آنان گوید: «مرده نیند زنده ‏اند و از حق روزى می ‏برند.» (آل عمران، 169)



منبع:http://etrat.naserin.com
پاسخ
31-07-2014، 10:18 AM,
ارسال: #53
RE: شاعر
ادامه اشعار مولانا

ابیات:از بیت 4561 تا 4576
( 4561) دزد قهرِ خواجه کرد و زر کشید  
                             او بد آن مشغول خود والى رسید
دزدى ،مالدارى را مقهور نموده و زر و مال از وى گرفت و در این هنگام والى و حاکم رسید و او را گرفتار نمود
قهر کردن: مقهور کردن، از پا افکندن.
 ( 4562) گر ز خواجه آن زمان بگریختى             
                                   کى بر او ،والى حشر انگیختى‏؟
اگر از مالدار دورى می ‏گزید البته حاکم کجا مامور جلب ، برایش می فرستاد و متعرض او می شد؟
حَشَر: حشر در لغت سپاه داوطلب است و نامنظم، لیکن در این بیت به معنى مطلق گروه و جمعیت است.
حشر انگیختن: مأمور فرستادن.
 ( 4563) قاهرىِّ دزد، مقهوریش بود
                                ز آن که قهر او، سر او را ربود
در اینجا قاهر و غالب بودن دزد مقهوریت او بود زیرا غلبه او باعث شد که سرش بریده شود
 ( 4564) غالبى بر خواجه دام او شود    
                                       تا رسد والى و بستاند قَوَد

غلبه بر مالدار، دام آن دزد می ‏گردد تا والى برسد و قصاص گیرد
غالبى: (غالب یاء مصدرى) چیرگى.
قَوَد: در اصطلاح فقهى قصاص است. «به هر چه در غالب عادتاً به آن قتل حاصل آید، قود و قصاص واجب بود.» (تفسیر ابو الفتوح رازى، به نقل از لغت نامه)
 ( 4565) اى که تو بر خلق چیره گشته  اى            
                                      در نبرد و غالبى ،آغشته‏ اى‏
اى کسى که بر مردم چیره شده غرق در نبرد و غلبه هستى
آغشته: سر گرم، مشغول.
 ( 4566) آن به قاصد ،منهزم کردستشان    
                               تا تو را در حلقه مى‏آرد،کَشان‏
آن که زمام کارها در دست اوست عمداً مردم را مغلوب تو کرده، تا تو را در حلقه کمند گرفتار کرده به طرف مغلوبیت بکشاند
به قاصد: از روى عمد.
 ( 4567) هین ،عِنان در کش پى این منهزم            
                                   در مران، تا تو نگردى مُنخَزِم‏
هان تند مران و عنان در کش و تعقیب مکن مردم را   تا خودت اسیر نشوى
به قاصد: از روى عمد.
عنان در کشیدن: کنایت از ایستادن. پیش نرفتن.
مُنخَزِم: حلقه بر بینى نهاده. (صفت مُنخَزم شاید از آن روست که بینى بعض گناهکاران را سوراخ می ‏کردند و بند می ‏نهادند و در بازارها می ‏گرداندند).
 ( 4568) چون کشانیدت ،بدین شیوه،به دام            
                              حمله بینى بعد از آن ،اندر زِحام‏
چون به این شیوه به دامت کشید، آن گاه به طرف تو حمله خواهد شد و در تنگنا خواهى افتاد
زحام: انبوهى (جمعیت)، مزاحمت.
 ( 4569) عقل از این غالب شدن، کى گشت شاد ؟           
                                  چون در این غالب شدن، دید او فساد
عقل از چنین غلبه ‏اى کى شادمان می ‏گردد؟ که در آن جز فساد چیزى دیده نمی شود
 ( 4570) تیز چشم آمد خرد، بیناىِ پیش    
                    که خدایش، سرمه کرد از کُحل خویش‏
خرد تیز چشم گردیده و پیش از وقوع، واقعات را می ‏بیند زیرا که خداوند از سرمه خویش به چشم او کشیده است
سرمه کردن: روشنى بخشیدن.
خرد را تو روشن بصر کرده‏اى   
                                 چراغ هدایت، تو بر کرده‏اى‏
(نظامى، شرف نامه، ص 2)
 ( 4571) گفت پیغمبر که هستند از فنون            
                             اهل جنّت ،در خصومت‏ها زبون‏
پیغمبر فرمود که اهل بهشت در خصومت و دشمنى عاجز هستند
زَبون بودن اهل جنّت: ظاهراً اشارت بدین حدیث است: «أَ لا اُخبِرُکُم بِأَهلِ الجَنَّةِ، کُلُّ ضَعِیفٍ مُتَضَعَّفٍ لَو أقسَمَ عَلَى اللَّهِ لَأَبرَّهُ.» آیا به شما خبر ندهم که بهشتیان کیانند ؟ هر ناتوان ناتوان نما که هرگاه به خدا سوگند یاد کند بر سوگند خود وفادار بماند(شرح انقروى، از صحیح مسلم و صحیح بخارى، شرح نیکلسون، فروزانفر، احادیث مثنوى، ص 103)
 ( 4572) از کمال حزم و، سوء الظَّنِّ خویش            
                            نه ز نقص و بد دلى و ضعفِ کیش‏
و این از سستى عقیده و بد دلى و ضعف و نقص آنها نیست بلکه از حزم فوق العاده و سوء ظنى است که دارند
سوءُ الظن: نگاه کنید به: شرح بیت 2013/2.
 ( 4573) در فِرِه دادن،شنیده در کمون            
                                     حکمت لَو لا رِجالٌ مُؤمِنون‏
در سوره فتح که متعاقب صلح حدیبیه نازل شده و بیشتر آیات آن ناظر به حکمت صلح مزبور و اطمینان دادن مسلمین به فتح نهایى است در آیه 25سورة فتح ،
مولوى نظر باین آیه می ‏فرماید: این اشخاص از طینت پاکى که به آنها داده شده و یا انعام فراوانى که به آنها شده در باطن و کمون ذات خود حکمت لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ 48: 25 را شنیده‏اند
فِرِه: افزون، بسیار. (واگذاردن حق، بخشیدن).
کمون: نهان، سر.
لَو لا رِجالٌ مُؤمِنون: گرفته از قرآن کریم است: (فتح، 25) هُمُ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ الهَْدْىَ مَعْکُوفًا أَن یَبْلُغَ محَِلَّهُ  وَ لَوْ لَا رِجَالٌ مُّؤْمِنُونَ وَ نِسَاءٌ مُّؤْمِنَاتٌ لَّمْ تَعْلَمُوهُمْ أَن تَطَُوهُمْ فَتُصِیبَکُم مِّنْهُم مَّعَرَّةُ  بِغَیرِْ عِلْمٍ  لِّیُدْخِلَ اللَّهُ فىِ رَحْمَتِهِ مَن یَشَاءُ  لَوْ تَزَیَّلُواْ لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُواْ مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا(25) و اما اینکه دست شما را از ایشان کوتاه کرد با اینکه اینان همانهایى هستند که کفر ورزیدند و از ورود شما به مسجد الحرام جلوگیرى نمودند و نگذاشتند قربانیهاى شما به قربانگاه برسد براى این بود که خون مردان و زنان مؤمن را که در بین کفار هستند و شما نمی ‏شناسید حفظ کند و دست شما به خون آن بى گناهان آلوده نگشته، در نتیجه بدون آگاهى به آثار سوء آن گرفتار نشوید تا خدا هر که را بخواهد داخل در رحمت خود کند و الا اگر آن مؤمنین ناشناخته از بین کفار جدا شده بودند ما کفار را به عذابى دردناک گرفتار می ‏کردیم (25).
حاصل معنى آن که :اگر نبودند (در مکه) مردان و زنان مؤمن که شما آنها را نمی دانستید (کدام مؤمن و کدام کافرند) و آنها را زیر پا می ‏کردید پس از آن (از هلاک آنها) دچار افسوس می ‏شدید که ندانسته کارى کرده‏ اید (اگر چنین نبود خداوند شما را با نصرت خود به سر کوبى اهل مکه می ‏فرستاد) تا هر که را بخواهد در رحمت خود داخل کند و اگر مؤمن و کافر از هم جدا بودند کافران را (با شمشیر شما) عذاب می ‏کردیم عذاب دردناک
در مجمع البیان جلد 9 ص 123 آمده است : چهل تن از مشرکان مکه مسلح شدند تا در جریان حدیبیه ناگهانی بر مسلمانان یورش آورند آنها با وجود مخفی عمل کردن توسط مسلمانان شناسایی و دستگیر میشوند آنها را نزد رسول خدا می آورند و حضرت به خاطر نشان دادن نرمی و مهربانی به دشمن ، آنها را آزاد مینمایند و از بروز درگیری مانع میشوند بنابراین در شعر مولانا (در فره دادن) اشاره به این بخشیده شدن و آزاد گشتن مهاجمان دارد
خلاصه آنکه مومنان حاضر میشوند که با عمل به احتیاط و گذشتن از حقوق خود کاری نکنند که دستشان به خون مومنان و دیگران آلوده شود .
( 4574) دست کوتاهى، ز کفّار لعین     
                                   فرض شد بهر خلاص مؤمنین‏
براى مؤمنین واجب شد که دست خود را از دراز شدن به سوى کفار، کوتاه کنند براى اینکه مؤمنین خلاصى یابند و در عداد کفارِ نشناخته، کشته نشوند
 ( 4575) قصّه عهد حُدَیبِیَّه، بخوان 
                               کَفَّ أیدِیکُم، تمامت ز آن بدان‏
قصه عهد نامه حدیبیه را بخوان و حکمت کف أیدیکم را تماماً از او بدان
کف ایدیکم: گرفته از قرآن کریم است: (فتح، 24)
اشاره به آیه 24 سوره فتح وَ هُوَ اَلَّذِی کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَکَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ وَ کانَ اَللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیراً 48: 24 یعنى خداوند است که در وادى مکه در حدیبیه دست کفار را از شما و دست شما را از آنها باز داشت (و جنگ را تبدیل به صلح نمود) بعد از آن که شما را بر آنها غلبه داد و خداوند بر آن چه مى‏کند بینا است
 (نگاه کنید به: شرح بیت 4500 3)
 ( 4576) نیز اندر غالبى ،هم خویش را  
                                        دید او ،مغلوبِ دامِ کبریا
و همچنین در حین غالب بودن هم او خود را مغلوب دام کبریایى دید


***خلاصه ابیات از4576-4561:
دستبرد دزد به مال خواجه و گرفتار شدن او به دست والى، تمثیلى است تا روشن سازد، اگر دوستان خدا هنگام درگیرى با دشمنان او شکست می ‏خورند یا زیانى می ‏بینند، آن شکست و زیان ،ظاهرى است و اگر ستمکارى بر ناتوانى می ‏تازد بداند که سرانجام می ‏بازد، چنان که آشتى نامه حدیبیه، به ظاهر شکست بود و در نهان پیروزى رسول خدا (ص) با آن شکست ظاهرى، مسلمانان که در مکه به سر می ‏بردند از شکنجه کافران رستند و سرانجام کافران مکه هم شکست خوردند. رسول حق هم آن گاه که غالب می ‏شد خود را بنده خدا و در فرمان او می ‏دانست که هر چه خواست اوست بدو می ‏رسد.


*****************************************************شرح ابیات:از بیت 4577 تا 4580 ( 4577) ز آن نمی ‏خندم من از زنجیرتان 
                                         که بکردم ناگهان شبگیرتان‏
من از این جهت نمی ‏خندم که شما را شبیخون زده و به زنجیر کشیده ‏ام
شبگیر کردن: بامداد پگاه راه افتادن. و در بیت مقصود ناگهان گرفتار ساختن است.
 ( 4578) ز آن همی ‏خندم که با زنجیر و غل            
                                 می ‏کشمتان سوى سروستان و گل‏
بلکه از آن رو می ‏خندم که با غل و زنجیر شما را به طرف باغ و گلستان مى‏کشانم
سَروستان و گل: استعارت از خواندن به مسلمانى و سرانجام به بهشت.
 ( 4579) اى عجب، کز آتش بی زینهار   
                                           بسته می ‏آریمتان، تا سبزه ‏زار
آرى عجب است که شما را از آتشى که از آن خلاصى میسر نَبُود ،دست بسته به سبزه زار می برم
بی ‏زینهار: بی ‏امان. که مهلت نمی دهد.
 ( 4580) از سوى دوزخ، به زنجیر گران             
                                          می ‏کشمتان تا بهشت جاودان‏
از دوزخ شما را با زنجیر به بهشت جاودان می ‏کشم
شرح مختصر ابیات :از بیت 4577 تا 4580 :چنان که در شرح بیت‏هاى 4483-  4471/ 3 نوشته شد، این گفت و گو بدین صورت اساس تاریخى ندارد.




*****************************************************شرح ابیات:از بیت 4581 تا 4594
( 4581) هر مقلِّد را در این ره ،نیک و بد  
                                همچنان بسته ،به حضرت مى‏کشد
از نیک و بد مردم هر مقلدى را در این راه دست بسته به حضور می ‏برند
نیک و بد: این جمله صفت است یا فاعل فعل، شارحان به دو گونه تفسیر کرده‏ اند: آن چه مقلد را در راه می ‏کشاند نیک و بد یا رغبت و کراهت است، یا آن که مقلد نیک باشد یا بد حضرت حق او را در این راه در زنجیر تقلید می کشاند. بهتر است نیک و بد صفت راه گرفته شود: آن که راه تقلید را می ‏پیماید-  راه او درست باشد یا نه-  همچنان مقلدانه راه را طى می کند تا به حضرت حق رسد.
( 4582) جمله در زنجیر بیم و ابتلا  
                                     می ‏روند این ره ،به غیر اولیا
همگى در زنجیر ترس و ابتلا این راه را طى می ‏کنند به جز اولیاى خدا
 ( 4583) می ‏کشند این راه را، بیگار وار    
                                   جز کسانى، واقف از اسرار کار
همه را در این راه به صورت زورو بی گاری کشیدن، می ‏برند جز کسانى را که از اسرار کار واقف هستند
بیگاروار: نگاه کنید به: شرح بیت 449/2.
 ( 4584) جهد کن، تا نور تو رخشان شود  
                                تا سلوک و خدمتت، آسان شود
کوشش کن که روشنى تو زیادتر گردد و به اسرار واقف شوى تا راه رفتن بر تو آسان گردد
جهد کردن: عارفان را در تفسیر مجاهدات اقوالى است که جامع آن را در گفته قشیرى می ‏توان یافت: «اصل مجاهدت بریدن نفس است از آن چه بدان خو گرفته و واداشتن آن بر خلاف آن چه خواهد در همه اوقات.» (رساله قشیریه، ص 53)
ابن فارض در این باره گوید:
وَ أذهَبتُ فِى تَهذِیبِها کُلَّ لَذَّةٍ    
                                 بِإبعادِها عَن عادِها فَاطمَأَنَّتِ‏
(دیوان ابن فارض، ص 66)
(در تهذیب نفس با دور ساختن عادت‏هایش از آن، هر لذتى را از آن زدودم تا به مرحله اطمینان رسید).
نور: ضمیر. درون. (بعض شارحان این بیت را گرفته از آیه 99 حجر دانسته‏اند: وَ اُعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى یَأْتِیَکَ اَلْیَقِینُ. 15: 99 لیکن یقین در این آیه به معنى مرگ است).
 ( 4585) کودکان را ،می ‏برى مکتب به زور
                                ز آن که هستند از فواید، چشم کور
کودکان را به زور به مکتب می بری زیرا که چشمشان از دیدن فایده مکتب کور است
 ( 4586) چون شود واقف ،به مکتب می ‏دود            
                                        جانش از رفتن، شکفته می ‏شود
ولى وقتى فایده درس و مکتب را فهمیدند خود به طرف مکتب می ‏دوند و جانشان از این رفتن شکفته می ‏شود
 ( 4587) مى‏رود کودک به مکتب، پیچ پیچ   
                                  چون ندید از مزد کار خویش، هیچ‏
کودک ، از آن جهت که از مکتب رفتن و درس خواندن خود فایده ‏اى نمی بیند و مزدى از کارش نمی گیرد به سختى و مشقت به مکتب می ‏رود
پیچ پیچ: کنایت از نادلخواه.
 ( 4588) چون کند در کیسه ،دانگى، دستمزد  
                       آن گهان بی ‏خواب گردد، شب چو دزد
ولى اگر از مزد کار خویش پولى به کیسه خود ریخت آن وقت شب چون دزدان از شوق مکتب بی ‏خواب می ‏گردد
 ( 4589) جهد کن، تا مزدِ طاعت در رسد 
                                    بر مطیعان، آن گهت آید حسد
کوشش کن تا مزد کار تو برسد آن وقت علاوه بر اینکه اکراهى در کار اطاعت ندارى بر مطیعان رشک می ‏برى
 ( 4590) إِئتِیا کَرهاً ،مقلّد گشته را  
                                                 إِئتِیا طَوعاً ،صفا بسرشته را
آرى اینکه به مضمون یکى از آیات قرآن خداوند به آسمان و زمین مى‏فرماید بیایید با اکراه یا به میل،خطاب با اکراه بیایید مخصوص مقلد و با میل بیایید مخصوص جانهاى پاک و طینت صافى است
ائتیا کرها: (فصلت، 11)فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ اِئْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً. قالَتا اَتَینا طائِعین: 11پس فرمود به آسمان و زمین که چه بخواهید و نخواهید  اطاعت کنید مرا ، هر دو گفتند با رغبت اطاعت می کنیم
نگاه کنید به: شرح بیت 4470/ 3.
 ( 4591) این محبّ حق، ز بهر علّتى   
                             و آن دگر را ،بى‏غرض، خود خُلَّتى‏
آن محب حق است براى یک غرض و مقصودى و این یکى دوستیش بدون هیچ غرض و علتى است
خُلّت: دوستى، و در اصطلاح عارفان سَریانِ دوستى است در دل چنان که جاى خالى در دل نگذارد جز آن که آن را پر سازد. تَخلِیَةُ القَلبِ عَمّا سِوَى المَحبُوب. (کشاف اصطلاحات الفنون)
 ( 4592) این محبّ دایه، لیک از بهر شیر 
                            و آن دگر ،دل داده، بهر این سَتیر
این دایه را دوست دارد ولى براى شیر خوردن و آن دل داده دایة عفیف و عاشق خود اوست
سَتیر: پارسا، پوشیده.
 ( 4593) طفل را ،از حُسن او ،آگاه نه
                                    غیر شیر، او را، از او، دل خواه نه‏
طفل از حسن دایه خبر ندارد و جز شیر از او چیزى نمی ‏خواهد
 ( 4594) و آن دگر ،خود عاشقِ دایه بود   
                                   بی ‏غرض، در عشق ،یک رایه بود
ولى آن یکى عاشق دایه و بدون هیچ غرضى او را دوست می ‏دارد و یک نظر بیشتر ندارد و آن عشق و دوست داشتن اوست و نه غیر او
***خلاصه ابیات از 4594-4581:همه راه رسیدن به حق را می ‏پیمایند، بعضى از روى یقین و بعضى از روى تقلید. یا به تعبیر دیگر طوعا یا کرها. مقلِد باید مجاهدت کند و به سلوک خود ادامه دهد، تا دل او روشن شود.
 براى روشن‏تر ساختن این معنى دقیق کودک و مکتب رفتن او را مثال می ‏آورد. کودک چون از سود دانش آگاه نیست با ناخشنودى به مکتب می ‏رود و چون فایدت آن را دانست شوق رفتن به مکتب در دل وى پدید می گردد. آغازش با کراهت است و پایانش از روى رغبت. اما آنان که عارف‏اند و از اسرار آگاه از آغاز مشتاقانه قدم در راه می ‏گذارند.



منبع:http://etrat.naserin.com
پاسخ
19-08-2014، 10:09 AM,
ارسال: #54
شاعر - غزل بانوی ایران در گذشت.
غزل بانوی ایران در گذشت.Confused


سیمین بهبهانی، شاعر و نویسنده ایرانی بامداد امروز بر اثر ایست قلبی و تنفسی درگذشت.

به گزارش واحد مرکزی خبر ، سیمین بهبهانی که  مدتی قبل به دلیل مشکلات قلبی و تنفسی در بیمارستان  بستری شده و از  15 مرداد به کما رفته بود صبح امروز در بیمارستان پارس تهران درگذشت. 


این شاعره ، 28 تیر 1306 خورشیدی در تهران به دنیا آمد،‌ نام خانوادگی اش خلیلی و فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام ) و نبیره حاج ملاعلی خلیلی تهرانی ( که شاعر  فارسی و عربی زبان و مترجم 1100 بیت از ابیات شاهنامه فردوسی به عربی) بود. 


بهبهانی در 1348 به عضویت شورای شعر و موسیقی در آمد.


بانوی غزل به خاطر تسلطی که بر اوزان شعر فارسی داشت و وزن های جدیدی که خود ایجاد کرده بود، مورد استقبال 


سازندگان آثار موسیقیایی قرار گرفت و  قالب های کهن را در شکل تازه و با مضامین مدرن عرضه می کرد و به دلیل خلاقیت در این امر" نیمای غزل "  لقب گرفت. 


سه تار شکسته ،‌ جای پا ، چلچراغ ،  مرمر،  رستاخیز و عاشق تر از همیشه بخوان از آثار این نویسنده و شاعر است.


این خبر را با نهایت تاثر به همه کاربران خانوم خانوما و کلیه دوستداران شعر و ادب و هنر تسلیت عرض میکنم و برای خانواده ایشان آرامش و صبر از ایزد منان خواستارم.
کلمات کلیدی » بانوی غزل ایران، درگذشت سیمین بهبهانی
Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

Heart
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

صفحه‌ی تماس | تالار گفتمان خانوم خانوما | بازگشت به بالا | | بایگانی | پیوند سایتی RSS
در این سایتدر كل اینترنت