انجمن تفریح و سرگرمی خانوم خانوما




شاعرزمان کنونی: 27-10-2021، 06:20 AM
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: aseman
آخرین ارسال: computerwoman
پاسخ 54
بازدید 18923

امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امتیازات: 2.83
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شاعر
04-06-2014، 04:10 PM,
ارسال: #41
RE: شاعر
فلانی!
می دانی؟ می گویند رسم زندگی چنین است:
می آیند
می مانند
عادتت می دهند و می روند
و تو در خود می مانی
و تو تنها می مانی
و تو در خود می مانی
راستی نگفتی! رسم تو نیز چنین است؟
مثل همه ی فلانی ها؟!
مهدى اخوان ثالث
پاسخ
 سپاس شده توسط fateme
04-06-2014، 04:17 PM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 04-06-2014، 04:30 PM، توسط خانوم خانوما.)
ارسال: #42
RE: شاعر
دکتر علی شریعتی
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

 
 
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی،
دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خوابِ خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.

 
در کشور یاد یاس هایش:
بس راه به بی نهایت دور
صحراها کشیده تا به آفاق
دریاها گسترده تا دل نور
در کشور:
افراشته آسمان آبی،
لبخند مَهی که  نیست پیدا،
کرده در و دشت ماهتابی،
در کشور:
دریاهاست بی کرانه،
برکرده سپید بادبان ها،
زورق ها زی جاودان روانه
در کشور:
مرغان خیال در چمیدن،
در مزرعِ سبز آرزوها،
سرگرم ترانه، دانه چیدن
در کشور:
مهتاب به نور در فشاندن
در خلوت کوچه باغ هایش
هر خاطره در ترانه خواندن
در کشور:
صدها افسانه گشته خاموش،
صدها افسون ز بند رَسته،
صدها جادو گشوده آغوش،
در کشور:
مهتاب همیشه میهمان است
و آن ساحل برکه ی کبودش
میعادگه فرشتگان است
در کشور:
صحرای جنون و دشت خون است
تازَنده بر آن ز خشم، طوفان
سرمست ز باده ی جنون است
در کشور:
باغی است شگفته پُر گلِ ناز،
مرغی است در آن نهان و از شوق،
سر کرده به بامِ ابر آواز
در کشور:
برجی روییده از دل آب
شسته ی اشک و سرشته ی عشق،
بر دامن ماه رفته در خواب،
در کشور:
پوشیده زمین زمخمل ناز،
جوشیده هزار گلبُن راز،
در کشور:
هر لحظه رسد سلامم از دوست،
بودا آموزدم سخن ها،
جبریل آرد پیامم از دوست،
در کشور:
قصر پریان ز دور پیداست،
رنگین ز امید و روشن از عشق،
با ماه نشسته گرم نجواست،
در کشور:
محرابی غمگین گشوده آغوش،
شمعش خاموش و راهبش گم،
با شب، تنها،نشسته خاموش،
در کشور:
سلطان را دیوان کشیده در بند،
مردم آواره، شهر خاموش،
لشکرها مانده بی خداوند.
در نیمه شبی ستاره باران،
از قلعه ی دیوها گریزد،
بنشیند بر خِنگ بادپایشف
با لشگر دیوها ستیزد.
در نورِ امید بخش مهتاب،
کوه و در و دشت درنوردد،
چون ابر ز شوق ره بگرید
چون برق به تیره شب بخندد،
چون باد، وَزنده تا به کویش،
چون آه، پرنده در هوایش،
آهنگ سفر کند ز غربت،
 زی کشورک امیدهایش
پاسخ
 سپاس شده توسط fateme
12-06-2014، 11:49 AM,
ارسال: #43
RE: شاعر
چگونه بگویم که اینجا
در گوشه ای از همین شهر شما
درد می کشد آفتابگردان کوچکی که
عاشق باران شده است!






دوباره شاعرم کردی
دوباره اهل حرف، اهل گفتگو
اهل انتظارم کردی
چه ساده اهلی ام کردی!


جایی خوانده ام
به از دست دادنش که عادت کنی
خواهد آمد!
اما من هرچه عادت می کنم به از دست دادنت
باز جای دست هایت
روی دست های من پیداست
و من جا می مانم از عادت!
حالا میان من و این همه نبودن
تو قضاوت کن
چگونه می شود نباشی
وقتی من این همه به تو عادت دارم؟!




کنار آمده ام
و صبر می کنم
تا تو هم کنار بیایی
و شاید... بیایی!





می گویند وابسته نشو
وابستگی خوب نیست
اما برای من خوب
تنها تویی
حالا هی وابسته تر می شوم
تا نفسم بند بیاید
تا تو بیایی
و از این همه وابستگی
"تو" بروید
و "من" بماند برای آنهایی که
خوب شان چیز دیگری است!





اگر نیامدی
کمی از لبخندت را
بگذار کنار همان
نان و نمکی که دلم
سر راهت گذاشت
نمک اش مال من
نان اش مال تو
و لبخندت سهم بهار
تا برگ ها از نیامدنت نریزند.





فردا که می آمدی
نشانی باران را بیاور
اگر ماندی
می باریم و
سبز می شویم
و اگر...
می بارم و
غرق می شوم!





دلم می خواهد
بروم لب آسمان
سیب و ستاره بچینم
خودم را بچینم
راستی گفته بودم؟
من گاهی می روم لب آسمان
آنجا هم ماه دارد، هم آفتاب
یک عالمه ستاره می شود چید
گاهی از آسمان سرو می بارد
گاهی سیب گاز زده
آدم باید آسمانی داشته باشد
یک "تو" داشته باشد
وگرنه این همه شب چه فایده ای دارد؟




من پشت در ایستاده ام
اصرار هم نمی کنم
تنها باران را صدا می زنم
صدا زدن باران
آنهم وسط بهار و اردیبهشت
که چیز عجیبی نیست!
هم من می دانم هم تن خیس خیابان
باران که از راه برسد
هیچ چیز بهتر از پای برهنه تو
کوچه را با زندگی آشتی نمی دهد
نه اصرار نمی کنم
تنها آسمان را نگاه می کنم
و صدا می زنم...




روزی که آبی پوشیدی
فهمیدم که آسمان چه شوخی بی مزه ای ست
حالا زیر هوای ابری همین شوخی بی مزه
دلم برای آسمان تنگ شده
دوباره آبی بپوش بانو... و بیا!




وقتی شنیدنت می شود شراب و
گفتنت می شود شعر
معلوم است که دیدنت می شود بهشت
اردیبهشت نزدیک است
فکرش را بکن
اردیبهشت، شعر و شراب و... بهشت!




بهروز غفوری
پاسخ
12-06-2014، 01:44 PM,
ارسال: #44
RE: شاعر
گاهی برگرد و بغلم كن
برگرد و تنگ بغلم كن
وقتی حافظه‌ی تن بيدار می‌شود
هوسی قديمی دوباره در خون می‌دود
وقتی لب‌ها و پوست يادشان می‌آيد
و دست‌ها هوای لمس تو را دارند
گاهی برگرد و بغلم كن
وقتی لب‌ها و پوست يادشان می‌آيد
مرا با خود ببر
در شب.

- كنستانتين كاوافی
ترجمه: فرزانه دوستی و محمد طلوعی
پاسخ
16-06-2014، 04:36 PM,
ارسال: #45
RE: شاعر
نوشتن
بهانه ای
بیش نیست
امید به
خیالی باطل
که روزی
با تو مرور شود...

محمد عادل صحیحی.
پاسخ
16-06-2014، 04:42 PM,
ارسال: #46
RE: شاعر
زخمه های بی تابت را تاب نمی آورم
رقص موزون مضراب دست سازت
و تپش های بی تعریف چشمهایت را.
من کجای این نتهای سنگین نشسته ام
من را بنشان میان هر دو رفت و برگشت مضرابهای ریزت
من را بنواز تا قطعه ای از ساز تو باشم
دست بر ندار از این زخمه های عاشق کش
وقتی می نوازی پرواز نرم دستانت بر پیکره ساز قصه عروج است عزیز


مهشاد صفایی
پاسخ
30-07-2014، 02:38 PM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 30-07-2014، 03:40 PM، توسط mahshad.)
ارسال: #47
RE: شاعر
درشبستان ابوحمزۀ راز(سرودۀ استاد قدسی از دیوان عترت خورشید)


رمضان ماه مناجات و دعاست
ماه خودسازی مردان خداست
 
ماه پرواز به اوج ملکوت
شب­نشینی به جوار جبروت
 
سال اگر فصل بهاری دارد
موسم بوس و کناری  دارد
 
 
رمضان ، فصل بهاران دل است
موسم آینه­باران دل است
 
هست تسبیح ، چو فانوس انار
چلچراغ شب این سبز بهار
 
عاشقان سحر بالینش
مست از رایحة مشکینش
 
نَفَسِ هرشبِ آن ، وحی­ آمیز
دم صبحش ز عنایت لبریز
 
هر شبش تا به سحر ، عرفان­ جوش
اهل دل را بکشد در آغوش
 
عارفان! مژده که آمد شب قدر
شب قدری به درخشانی بدر
 
از شب قدر، صفا می­خیزد
آبشار برکت می­ریزد
 
هست در دامن هر لحظه رها
دل­نشین صوت دل­ انگیز دعا
 
لحظه­ هایش ، همه فوارة نور
می­چکد از نفسش ، عطر ظهور
 
لحظه­ هایش به صفا پیچیده­است
در دلش بوی خدا پیچیده­است
 
صوت قرآنِ دل شب ، چه خوش است
هر سحر، نغمه یا­رب چه خوش است
 
صوت قرآن ، چه حلاوت دارد
شبنم فیض ، به دل می­بارد
 
معجزآساست دعای افطار
نغمه روح ­فزای افطار
 
شوید افطار ، غبار از دل­ها
هست مفتاح همه مشگل­ها
 
زیبد ای دل ! ز رَهِ شیدائی
چشم خود  سوی سحر بگشائی
 
که سحر ، بوی اقاقی دارد
مستی از کوثر ساقی دارد
 
کیست ساقی ؟ علی آن شیر خدا
اولین کشته محراب دعا
 
 
ای خوش آن زمزمه در کوی سحر
پرسه در کوچه گیسوی سحر
 
که سحر نزهت گل­ها دارد
در خود اعجاز مسیحا دارد
 
هست سر­مست شراب ازلی
غرقه در شط مناجات علی
 
سحر  از عطر ملاقات ، پر است
از ره­ آورد مناجات پر است
 
هست با هر نفسش ، رخصت وصل
عاشقان! می­گذرد  فرصت وصل
 
فرصت وصل نگار این ماه است
لیک چون عمر شرر کوتاه است
 
زود ، این فرصت کم می­گذرد
تا زنی چشم به هم می­گذرد
 
هرکه را رو به خدا آورده­­است
خوان مهمانی حق گسترده­­است
 
دل چو شد پاک ، به حق نزدیک است
شد چو پر رنگ و ریا ، تاریک است
 
دست باید زگناهان برداشت
رایت سبز اطاعت افراشت
 
توبه از هر چه خطا باید کرد
روی دل ، سوی خدا باید کرد
 
باید احرام عبادت بندی
از اطاعت به خدا پیوندی
 
باز گرد از ره نافرمانی
تا به کی غافل و سرگردانی ؟
 
از دلت ، دیو هوی بیرون کن
لب ز صهبای سحر می­گون کن
 
پلک چشمان خود از هشیاری
آشنا ساز به شب­ بیداری
 
گر که هستی ز دل و جان حق­ خواه
سفره پهن است ، بیا بسم ­الله
 
در مصلای فراغت با خویش
خوش بود ، گریه و خلوت با خویش
 
 
پای ابلیس ، در این ماه عزیز
هست بر دار بلا حلق­ آویز
 
وا مکن از ره نافرمانی
پای این لعنت حق را بانی
 
سوی حق ، چشم حقیقت واکن
با خدایت ، سر صحبت واکن
 
قله قاف تقرب پیداست
چشم بگشا که دلت چون عنقاست
 
بوی تسبیح ، دهد هر نفست
هست در روز جزا ، داد رست
 
جزء جزء تو نیایش­گر اوست
ناله نیمه­ شبانت هوهوست
 
در شبستان ابوحمزه راز
خوش بود ، ریختن اشک نیاز
 
سفره سبز دعا رنگین است
بر لب مأذنه­ ها ، آمین است
 
بشنو از محرم دل­خسته عشق
صوت تکبیر ، ز گل­دسته عشق
کمتر از مرغ سحرخیز مباش
خواب و خاموش چو پائیز مباش
 
رَبَّنا­گوی سحر مرغان­اند
که به مشکوی سحر می­خوانند
 
شعر (قدسی) ز طرب موزون است
لبش از جام سحر می­گون است


ای گل صد برگ بوستان ولایت (سرودۀ استاد قدسی از دیوان عترت خورشید)


طوطی طبع من ای فرشته اسرار
بزم بیارا ، شکر بریز زمنقار
 
درج کلام از عقیق معنا پرساز
باده مضمون یکی دو ساغر بگسار
 
در بَرِ آئینه فصاحت بنشین
آب زسر چشمه بلاغت بردار
 
هلهله در دل زشور عشق بیانداز
ولوله در سر فکن ز نشئِه گفتار
 
روزنی از دل به بی­نهایت واکن
تا شوی از جلوه حقیقت سرشار
 
در نِیِ اندیشه شور زمزمه بفشان
دست خیال مرا زعاطفه بفشار
 
ساز کن آهنگ دلنواز عراقی
زمزمه کن ، صحبت از حجاز به پیش آر
 
پیش مَن عاشق از مدینه سخن گوی
چند بسوزم چو شعله در تبِ دیدار؟
 
چند بنالم که دارد این دل بی­تاب ؟
فاصله با بارگاه احمد مختار
 
مانده به دل حسرت زیارت زهرا
چند نهان تربت حبیبه دادار؟
 
چند جدا باشم از بقیع سعادت ؟
غربت آن آستان دهد دلم آزار
 
عاشق دیدار قبر چار امامم
سوختم از اشتیاق دیدن دلدار

شوق تمنای پور فاطمه دارم
شمع وجودم گداخت در غم آن یار
 
بر حسن مجتب است روی نیازم
با کرم او مرا فتاده سروکار
 
شافع امّت امام دوم معصوم
رهبر حق­باوران و سرور احرار

بنده ­نوازی که بر غریبی قبرش
بارد خونابه چشم گنبد دوّار
 
ای گل صد­برگ بوستان ولایت !
ای به شرف نور چشم حیدرکَرّار !
 
ای زحدیث تو مشکبو نَفَسِ صبح !
ای گل روی تو شمع خلوت اسحار !
 
مدح تو شیرین­ترین ترانه موزون
وصف تو جانمایه تراوش اشعار
 
عشق تو آتش فکنده در رگ ایجاد
نور تو نه طاق را نموده پدیدار
 
خال تو دیباچه کتاب کرامت
خط تو مجموعه خزائن اسرار
 
نقش زیباترین تغزّل هستی
نام تو سر­مطلع جریده اعصار
 
لاله این دشت ، سینه­  چاک صفایت
نرگس این باغ ، در فراغ تو بیمار
 
گلبن توحید و گوشواره عرشی
حلقه ­به­ گوشت در این چمن ، گل و گلزار

راه تو سرمشق رهروان حقیقت
رسم تو در کیش حق ­پرستی ، معیار
 
فضل تو مافوق دانش بشریّت
ناطقه پیش تو مات و لال زگفتار
 
میر جوانان خلد ، خوانده رسولت
کیست که بر این شرف ، ندارد  اقرار ؟
 
جز تو که ریحانه رسول خدائی
هست چه کس را چنین مقام سزاوار ؟
 
جز تو که بر عرش و فرش مهتر و مولا ؟
جز تو که بر خاص و عام  سیّد و سالار ؟
 
عالم ناسوت را تو قبله حاجات
مخزن لاهوت را تو گوهر شهوار
 
حلم تو آموزگار صبر و صداقت
علم تو در معرفت ،  معلم ابرار
 
ریزه خور سفره تو جود و سخاوت
طفل دبستان تو ، فتوت و ایثار
 
رقعه وصف ترا نباشد پایان
گر که شود طول کهکشان­ها طومار
 
ای که به دام محبت تو اسیرم !
بَنْدی عشق توام چو مرغ گرفتار
 
مرغ گرفتار خویش را مکن آزاد
بلبل خود را جدا مخواه زگلزار
 
آهوی خود را رها ز دامت ، مپسند
بندی خود را به دست حادثه مسپار
 
آب حیات من­است دانه و دامت
جنت و حور من­است آن گل رخسار
 
یاد توام غمگسار خلوت شبها
زانکه دل آزرده­ ام زصحبت اغیار
 
پنجره بگشوده­ ام زسینه به سویت
غوطه­ ورم کُن شها ، به چشمه انوار
 
(قدسی) درمانده را ز فضل عمیمت
بی­ بَر و بی­ بهره از شفاعت مگذار

عاشقان موسم دیدار گذشت(مثنوی به مناسبت وداع با ماه مبارک رمضان از دیوان عترت خورشید سرودۀ استاد قدسی)

رمضان ماه مناجات گذشت
ماه مقبولی طاعات گذشت
 
رفت ماهی که به هنگام سحر
داشت از بهر دعا ، فیض اثر
 
لحظه­ها بوی گل مریم داشت
دل ما خوب­ترین هم­دم داشت
 
هم­دمی چون شب گیسوی نگار
روز و شب زمزمه در خلوت یار
 
 
کو به گل­دسته نوای سحری؟
کو ز مرغ سحری نغمه­گری؟
 
کو دگر زمزمه در کوی سحر؟
پرسه در کوچة گیسوی سحر؟
 
وقت خوش بود، ولی زود گذشت
ماه مهمانی معبود گذشت
 
شب قدرش ، چه اهورائی  بود؟
در دمش روح مسیحایی بود
 
چقدر زمزمه­ها لذت داشت؟
لحظه­ها ، عطر گل الفت داشت
 
صوت قرآن ، به فضا می­پیچید
چشم عشاق ، خدا را می­دید
 
مرغ عرشی به زمین می­آمد
روح ، از عرش برین می­آمد
 
چشم اگر گریة حاجت می­ریخت
فیض ، از ابر اجابت می­ریخت
 
اهل دل غرق مناجات و دعا
بود ، آمین به لب ماذنه­ها
کو دگر خلوت عرفانی شب ؟
با خدا ، گرمی نجوای طلب ؟
 
یاد پرشوری طاعات ، به­خیر
مستی از جام مناجات به­خیر
 
یاد باد آن­که به خلوت­گه راز
بود چون جویِ روان ، اشک نیاز
 
یاد باد آن­همه توفیق دعا
سبحه­گردانی مردان خدا
 
بعد از این نور ندارد آفاق
رونقی نیست به کار عشاق
 
بعد از این ، اهل دعا ، محزون­اند
محرمان سحری دل­خون­اند
 
بعد از این ، خلوت شب ، بی­نور است
روز عشاق ، شب دیجور است
 
بعد از این سوته­دلان گریان­اند
نوحة هجر، به شب می­خوانند
 
بعد از این ای سحر آرام مگیر !
که خموش است ، نوای شب­گیر
نایدت چشمة اسرار به­ جوش
بی­شباهنگ ، بمان ، سرد و خموش
 
کز برت محرم افلاکی رفت
غم­گسار قفس خاکی رفت
 
مرغ شب ، صوت غم­افزا دارد
اشک ، از چشم فلق می­بارد
 
ای سحر ! ای شب ! ای صبح ! ای روز !
کو شما را دگر آن جان­افروز ؟
 
عاشقان ! موسم دیدار گذشت
فرصت دیدن دلدار گذشت
عاشقان رمضان ! گریه کنید
شد ز کف دُرِ گران ، گریه کنید
 
عاشقان ، موسم هجران آمد
سی ­شب وصل ، به پایان آمد
 
سی­ سبد عاطفه ، سی بزم بهار
سی­ سحر زمزمه در محضر یار
 
سی­­ گل از باغ طرب پژمردند
نغمه­ها ، زمزمه­ها ، افسردند
گل شاداب دعا باران خورد
باغ سرسبز عبادت افسرد
 
طاقت از دست شد ای سینه ! بسوز
دل ، بر آن یار سفر کرده بدوز
 
یا اباصالح f! ای حجت حق !
ای به کُونَین ، ولی مطلق !
 
روزه­داران غمت را بنگر
عاکفان حرمت را بنگر
 
بی ­تو ما عید نداریم ، بیا
جز­ تو امید نداریم ، بیا
 
روی بنما که غمت ما را کشت
انتظار قدمت ما را کشت
 
طبع (قدسی) ز تو گوهر­ریز است
شعرش از مهر رخت لبریز است
متبرک باد انسانی که به خداوند اعتماد می کند و در همه حال به او رو می کند.


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

پاسخ
30-07-2014، 02:42 PM,
ارسال: #48
RE: شاعر
(16-06-2014، 04:42 PM)بانو نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
زخمه های بی تابت را تاب نمی آورم
رقص موزون مضراب دست سازت
و تپش های بی تعریف چشمهایت را.
من کجای این نتهای سنگین نشسته ام
من را بنشان میان هر دو رفت و برگشت مضرابهای ریزت
من را بنواز تا قطعه ای از ساز تو باشم
دست بر ندار از این زخمه های عاشق کش
وقتی می نوازی پرواز نرم دستانت بر پیکره ساز قصه عروج است عزیز


مهشاد صفایی

بانو جان ممنون
متبرک باد انسانی که به خداوند اعتماد می کند و در همه حال به او رو می کند.


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

پاسخ
30-07-2014، 02:45 PM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 31-07-2014، 10:20 AM، توسط خانوم خانوما.)
ارسال: #49
RE: شاعر
ادامه اشعار مولانا
ابیات:از بیت 4712 تا 4721

( 4712) این بگفت و گریه در شد آن نحیف            
                       که بر او بگریست هم دون هم شریف‏
عاشق این بگفت و گریستن آغاز کرد چنان گریست که عوام و خواص به حال او گریه کردند
نحیف: لاغر، زار.
دون: پست. (همگان بر او رقت کردند).


 ( 4713) از دلش چندان بر آمد هاى هوى            
                                حلقه کرد اهل بخارا، گرد اوى‏
چندان هاى هو از دل پر درد بر آورد که اهل بخارا به گرد او حلقه زدند


( 4714) خیره گویان ،خیره گریان ،خیره خند            
                        مرد و زن، خرد و کلان، حیران شدند
بی مهابا گریه می‏کرد و بی‏جهت می‏خندید و بی‏خودانه سخن می‏گفت به طورى که مرد و زن کوچک و بزرگ از حال او متحیر شدند
خیره: حیران، متحیر.


 ( 4715) شهر هم ،هم رنگ او شد اشک ریز            
                         مرد و زن، درهم شده چون رستخیز
تمام مردم شهر نیز  هم رنگ او شده اشک میریختند و چون روز رستاخیز، مردم از مرد و زن به هم ریخته بودند


 ( 4716) آسمان می‏گفت آن دم ،با زمین            
                                     گر قیامت را ندیدستى، ببین‏
غوغاى آن روز چنان بود که آسمان به زمین میگفت اگر قیامت را ندیده‏ اى اکنون ببین


 ( 4717) عقل حیران که ،چه عشق است و چه حال            
                                     تا فراق او عجب‏تر، یا وصال
عقل حیران بود که این چه عشقى است و چه حالى است؟ فراق او عجیب‏تر است یا وصالش؟
فراق عجب‏تر یا وصال: بیت حافظ مناسب با این حالت است:
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست            
           گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت‏


 ( 4718) چرخ بر خوانده، قیامت نامه را    
                                       تا مَجَرَّه ،بر دریده جامه را
چرخ گردون ، قیامت نامه را بر خوانده و از بر پا شدن قیامت با خبر گشته و تا کهکشان جامه دریده است
مَجَرّه: کاهکشان. آسمان دره.
( 4719) با دو عالم، عشق را بیگانگى
                                    اندر او ،هفتاد و دو دیوانگى‏
بلى عشق تا وراى دو عالم و از هر دو جهان بیگانه بوده و در آن هفتاد و دو گونه دیوانگى است
بیگانگى عشق با دو عالم:
ملّت عشق از همه دین‏ها جداست 
                       عاشقان را ملّت و مذهب خداست‏




 ( 4720) سخت پنهان است و، پیدا حیرتش            
                               جان سلطانان جان، در حسرتش‏
خود سخت از نظرها پنهان بوده و حیرتش نمایان است جان پادشاهان در حسرتش جان می‏دهند
( 4721) غیر هفتاد و دو ملّت،کیش او  
                             تخت شاهان ،تخته بندى ،پیش او
کیش او غیر از کیش هفتاد و دو ملت است  و تخت شاهان جهان در مقابل او چوب بستى بیش نیست
تخته بند: تخته‏اى که با آن عضو شکسته را ببندند، نیز به معنى شکنجه. در بیت مورد بحث کنایت از چیز خرد و بی ‏ارزش است.
تخته بند است آن که تختش خوانده‏اى            
                                صدر پندارى و بر دَر مانده‏اى‏



*****************************************************شرح ابیات: از بیت 4722 تا 4727 ( 4722) مطرب عشق این زند وقت سماع            
                            بندگى بند و، خداوندى، صُداع


مطرب عشق در مجلس بزم این آهنگ را نواخته و میگوید بندگى، بند است و خداوندى، درد سر به دنبال دارد
صداع: درد سر.


 ( 4723) پس چه باشد عشق؟ دریاى عدم  
                             در شکسته عقل را، آن جا قدم‏
پس عشق چیست؟ عشق دریاى نیستى است که پاى عقل در آن جا شکسته و به آن راه ندارد
دریاى عدم: که در آن همه تعیّنات محو شود، و جز معشوق چیزى پیدا نباشد.
 ( 4724) بندگى و سلطنت معلوم شد 
                         زین دو پرده، عاشقى مکتوم شد
بندگى و سلطنت شناخته شد که هردو قید است و این دو پرده ای هستند که عشق و عاشقى را   پنهان کرده اند
مکتوم: پوشیده.


 ( 4725) کاشکى، هستى زبانى داشتى     
                                تا  زِ هَستان، پرده‏ ها برداشتى‏
کاش هستى زبانى داشت تا از آنان که هستند پرده‏ ها را بر می‏داشت
پرده از هستان برداشتن: آن چه نهان است آشکار کردن. حقیقت را نمودن.
 بنده یا سلطان بودن قید است و عشق را مقامى برتر از آن است که به قیدى مقید شود. عاشق در برابرحضرت معشوق چیزى نیست بلکه او را نامى و نشانى نیست نه مالک است و نه مملوک.
عشقِ معشوقان، دو رخ افروخته   
                          عشق عاشق، جان او را سوخته

 ( 4726) هر چه گویى اى دَم هستى، از آن            
                                  پرده دیگر بر او بستى، بدان‏
ای کسی که  در برابر هستی دمی بیش نیستی  ! بدان که هر چه از او سخن بگویى پرده دیگرى بر او می‏بندى


 ( 4727) آفت ادراک، آن قال است و حال            
               خون به خون شستن ،محال است و محال‏
آفت ادراک او حال (صوفى) و قال و قیل (فقیه و فیلسوف است) آرى با حال و قال این پرده برداشته نمی‏شود و مانند  خون به خون شستن است که  محال است
قال: لفظ و عبارت بدون تحقق معنى در دل.
حال: حال واردات   است که به دل رسد بی ‏آن که بنده را در قبول یا رد آن اختیارى باشد.
خلق دیوانه شدند از شوق او   
                           از فراق حال و قال و ذوق او

*****************************************************شرح ابیات:از بیت 4728 تا 4748


( 4728) من چو با سودائیانش محرمم  
                            روز و شب اندر قفص، در می‏دمم‏
من چون که با سودائیان عشق  او محرم هستم این است که شب و روز بیهوده ،در قفص صد سوراخ از او دم می‏زنم اما کسى معنى گفته ‏ام را درنمی یابد
سودائیان: کنایت از عاشقان.
در قفص دمیدن: کنایت از کار بی‏هوده کردن. (اسرار عشق می گویم اما کسى معنى گفته‏ ام را درنمی ‏یابد پس سخنم چون در قفص دمیدن است).


 ( 4729) سخت مست و، بی‏خود و، آشفته‏ اى            
                         دوش اى جان بر چه پهلو خفته‏ اى‏؟
(این چه سخنى بود که گفتى؟؟) سخت مست و بی‏خود و آشفته هستى دیشب به کدام پهلو خوابیده‏ اى که به چنین حالى افتاده ‏اى؟
بر چه پهلو خفته ‏اى: در چه حال بوده‏ اى.
به دست عشق در افتاده‏ ایم تا چه کند 
     چو تو به دست خودى رو به دست راست بخسب‏
(دیوان کبیر، ب 3433)
 ( 4730) هان و هان هُش دار! بر نآرى دمى!            
                                  اوّلا برجه طلب کن محرمى‏
هان هشیار باش مبادا دمى بر آورده سخنى بگویى پیش از سخن، اول برخیز و محرمى بجوى
 ( 4731) عاشق و مستى و بگشاده زبان  
                                       اللَّه اللَّه اُشترى بر ناودان‏
هم عاشق و هم مستى این هر دو زبان را براى گفتن رازها می ‏گشایند بپرهیز که نگهدارى راز در این حال حکایت قرار گرفتن شتر بر ناودان است
اشتر بر ناودان بودن: در جاى خطرناک ایستادن.
اى بنازیده به ملک و خاندان 
                              نزد عاقل اشترى بر ناودان‏
4539/ 3
( 4732) چون ز راز و ناز او گوید زبان   
                                یا جَمیِل السَّتر خوانَد آسمان‏
وقتى زبان از راز و ناز او سخن گوید آسمان ذکر یا جمیل الستر می خواند و تمناى راز پوشى می‏کند
یا جَمِیل السَّتر: اى نیکو پوشنده.
 ( 4733) سَتر چه؟ در پشم و پنبه آذر است  
                              تا همی ‏پوشیش، او پیداتر است‏
چه رازى؟ که این راز چون آتش است که در پشم و پنبه پنهان کنى هر چه بپوشى آشکارتر می ‏گردد
آذر در پشم و پنبه بودن: کنایت از پوشانیدن نتوانستن. هر لحظه آشکار گشتن.
( 4734) چون بکوشم تا سرش پنهان کنم  
                           سر بر آرد چون علم، کاینک منم‏
وقتى می‏کوشم که راز او را پنهان کنم چون علم سر بر آورده و می‏گوید اینک منم
 ( 4735) رَغم انفم ،گیرَدَم او هر دو گوش            
                      کاى مُدمَّغ !چونش می‏پوشى، بپوش‏
على رغم من گوشهاى مرا گرفته و می‏گوید اى متکبر ! چگونه این راز را می‏پوشى اگر می‏توانى بپوش
رَغمِ انف: «رغم» در لغت ناخشنودى است و «رغم انف» به معنى نادلخواه، به خلاف میل است.
مُدَمَّغ: متکبر، بانخوت.
 ( 4736) گویمش رو، گر چه بر جوشیده‏ اى            
                          همچو جان،پیدایى و پوشیده‏ اى‏
به او می‏گویم برو اگر چه پُر   جوش و خروشى، ولى چون جان هم پیدا و هم پوشیده‏ اى
بر جوشیده: به هیجان آمده. کنایت از آشکار. (همچو جانى که پیدا و نهانى).
 ( 4737) گوید او محبوسِ خُنب است این تنم            
                        چون مى اندر بزم، خُنبک می‏زنم‏
او می‏گوید این تن من در خم محبوس است و چون مى، در بزم تنبک میزنم و اظهار شادمانى می‏کنم
محبوس خنب بودن تن: هر چند گرفتار جسمم لیکن جانم در هیجان است همچون مى که در خم است و در جوش.
 ( 4738) گویمش ز آن پیش ، که گردى، گرو            
                               تا نیاید   آفتِ مستى، برو
می‏گویم پیش از آن که در گرو مستى بمانى و تا آفت مستى نیامده و وقت خمارى نرسیده است برو
( 4739) گوید از جام لطیف آشامِ من
                                      یار روزم تا نماز شامِ من‏
می‏گوید من روز را تا نماز شام یار جام مى صافى هستم
جام لطیف آشام: نوشیدن، خوشگوار.
یار روز تا نماز شام: از آغاز زندگى تا دم مرگ.
( 4740) چون بیاید شام و ،دزد جام من            
                           گویمش وا ده، که نآمد شام من‏
چون شام میرسد و او جام مرا می‏دزدد می‏گویم جام مرا واده که هنوز شام من نرسیده
 ( 4741) ز آن عرب بنهاد نام مَى، مُدام   
                  ز آن که سیرى نیست می خور را ،مدام‏
عرب از آن جهت نام مى را مدام نهاده که میخوار مدام از آن می‏خورد و سیرى ندارد
شراب در زبان عرب نه نام مترادف دارد: خمر، مدامه، سلاف، خذریس، نبیذ، راح، کمیت، طِلاء، صهبا.
 ( 4742) عشق ،جوشد باده تحقیق را  
                                او بود ساقى نهان، صدّیق را
باده تحقیق را عشق به جوش می ‏آورد و عشق است که دنبال حقیقت می‏رود ساقى نهانى صدیقان عشق است
 ( 4743) چون بجویى تو ، به توفیق حَسَن            
                               باده آب جان بود، ابریق تن‏
اگر با حسن توفیق جستجو کنى باده عبارت از آب‏
جان و تن عبارت از ابریق است که مى در آن ریخته شود
( 4744) چون بیفزاید مى توفیق را 
                                      قوّت مى، بشکند ابریق را
چون مى توفیق را افزون سازد ،قوت مى، ابریق را خواهد شکست
 ( 4745) آب گردد ساقى و هم مست آب            
                             چون؟ مگو وَ اللَّه أعلَم بِالصَّواب‏
آن وقت  ، هم ساقى   و هم مست محو می‏گردند در اینجا خود بگو که خدا به آن چه صواب است داناتر است
( 4746) پرتو ساقى است،کاندر شیره رفت            
                  شیره بر جوشید و، رقصان گشت و زفت‏
این پر تو ساقى است که به شیره افتاده که شیره به جوش آمده و به رقص اندر شده است ، و سپس کف کرده و بالا آمده است
( 4747) اندر این معنى ،بپرس آن خیره را            
                         که چنین کى دیده بودى شیره را؟
از آن سر گشته بپرس که تو شیره را کى به این حال دیده بودى؟
خیره: لجوج.
 ( 4748) بی تفکّر ،پیش هر داننده ،هست  
                         آن که با شوریده، شوراننده هست
پیش هر دانایى بدون هیچ فکر و تأملى واضح است که با هر شوریده شوراننده‏ اى هست
***خلاصه ابیات از4746- 4726 :
عشق به قیدى در نمی ‏آید و در عبارتى نمی ‏گنجد، اما آنان که لذّت عشق را چشیده‏ اند و با سودائیان آن کوى ، آشناییند، حقیقت آن را می‏دانند. می‏دانند و می‏گویند اما همه کس معنى سخنانشان را در نمی ‏یابد، چرا که محرم نیستند. مولانا به خود می ‏گوید تو را چه می‏شود (به کدام پهلو خفته‏ اى). نزد نامحرمان سخن عشق گفتن چون شتر بر ناودان بودن است و آتش در پنبه نهان ساختن، و گفتارى دیگر به میان می ‏آورد که عشق را نمی ‏توان نهفت.
پری رو تاب مستورى ندارد 
                          چو در بستى ز روزن سر بر آرد
(محمود شبسترى، به نقل از لغت نامه)
 می ‏جوشد و بر من می ‏خروشد که این منم آشکار گشته و علم بر صحرا زده، و پاسخ می ‏شنود که راست است آشکارى، اما چه سود که کس تو را نتواند دید. چون جانى آشکارى و نهانى. و پاسخ می ‏دهد که شراب مرا در خم تن به زندان افکنده‏ اند جایم تنگ است و بودنم در این خم ننگ است. بانگى می کنم. گویمش پیش از آن که آفت مستى بر تو رسد برو گوید. من در سر هر کس افتادم. از او دست بر نخواهم داشت و تا مرگ همراه اویم و تنهایش نخواهم گذاشت.


*****************************************************شرح ابیات:از بیت4749 تا4762
( 4749) یک جوانى بر زنى مجنون بُدَست            
                                می ندادش روزگار وصل، دست‏
جوانى به زنى عاشق بود و به وصال او نمی رسید
( 4750) بس شکنجه کرد عشقش بر زمین            
                              خود چرا دارد ز اوّل عشق، کین‏؟
عشق او را بسى شکنجه داد راستى چرا عشق از اول با عاشق بر سر کین است؟
بر زمین: (قید مکان براى شکنجه کردن) به نظر می ‏رسد آوردن آن براى پر کردن وزن است، ولى با توجه به بیت بعد می ‏توان گفت مقصود از این قید ،عشق‏هاى مجازى و صورى و عشق این جهانى است.
 ( 4751) عشق، اَز اوّل چرا خونى بود؟
                                     تا گریزد آن که بیرونى بود
عشق چرا از اول خونخوار بوده و با عاشق سر جنگ دارد؟ براى اینکه آن که بیگانه و بیرونى است از این وادى بگریزد
 ( 4752) چون فرستادى رسولى پیش زن            
                           آن رسول از رشک، گشتى راه زن‏
بى‏چاره عاشق اگر کسى را پیش معشوقه فرستاده پیغامى می ‏داد همان پیغام برنده از رشک راه معشوقه را می زد و بر علیه عاشق سخن می گفت
راه زن: کنایت از خیانتکار.
 ( 4753) ور به سوى زن، نبشتى کاتبش  
                             نامه را تصحیف و، خواندى نایبش‏
اگر نویسنده‏ اش براى معشوقه نامه می ‏نوشت خواننده نامه غیر آن را که در نامه نوشته بود براى آن زن می ‏خواند
تصحیف خواندن: کلمه‏ ها  یا حرف‏هایی را به عمد نادرست خواندن، چنان که مقصود را نفهماند، چنان که «سین» را «صاد»، «ظاء» را «ز» و بالعکس.
 ( 4754) ور صبا را ،پیک کردى در وفا     
                                  از غبارى تیره گشتى آن صبا
اگر به وسیله باد صبا پیغامى می فرستاد آن باد از غبار، تیره و تار می ‏شد
 ( 4755) رقعه گر بر پرِّ مرغى دوختى
                                    پرّ مرغ از تفِّ رقعه سوختى‏
اگر نامه ‏اى به پر مرغى می ‏بست پر مرغ از حرارت نامه می سوخت
 ( 4756) راه‏هاى چاره را، غیرت ببست  
                                    لشکر اندیشه را، رایت شکست‏
غیرت عشق راه چاره را بر او بسته و پرچمِ لشکر اندیشه و آرزویش در هم بشکست
راه چاره بستن غیرت: غیرتِ عشق در مقام آزمایش او بر آمد و راه‏ها را بر او بست تا نشان دهد از وسیلت‏ها کارى ساخته نیست. درمان عشق را خداوند عشق تواند.
رایت لشکر اندیشه شکستن: از کار افتادن اندیشه.
 ( 4757) بود اوّل مونسِ غم، انتظار
                               آخرش بشکست کى؟ هم انتظار
در اول امر انتظار مونس غم او بود که شاید با صبر ایام فراق سر آید و آخر هم همانا انتظار باعث شکستگى او گردیده از پاى در آورد
انتظار مونس غم بودن: در آغاز با انتظار وصل غم را سبک می ‏کرد، سرانجام انتظار او را از پاى در آورد.
 ( 4758) گاه گفتى، کین بلاى بی ‏دواست            
                               گاه گفتى، نه حیات جان ماست‏
گاه می ‏گفت که این عشق من درد بی ‏درمان است و زمانى می ‏گفت نه این باعث حیات جان من است
 ( 4759) گاه هستى زو بر آوردى سرى
                                   گاه او از نیستى ،خوردى برى‏
گاهى هستى از او سر بر آورده (خود و هستى خود را می دید و نالان بود) و گاه از باغ نیستى برى می خورد (و بوى حیات دائم به مشامش می ‏رسید و خوشحال می ‏شد)
سر بر آوردن: در خود توانایى رسیدن به معشوق را دیدن و به چاره‏ هاى ظاهرى متوسل شدن.
 ( 4760) چون که بر وى ،سرد گشتى این نهاد            
                               جوش کردى گرم، چشمة اتحاد
و چون این سرشت و این خلقت که موجب حالات مختلف است در او سرد می ‏شد و بی ‏اثر می گشت و  به جایى نمی رسید   چشمه اتحاد به گرمى همی ‏جوشید (و جز خوشى عشق چیزى باقى نمی ‏ماند
سرد شدن: بی ‏اثر گشتن. به جایى نرسیدن.
نهاد: اندیشه و تدبیر.
(چون تن و تدبیرهاى جسمانى را رها کرد اتحاد او با معشوق قوت گرفت).
 ( 4761) چون که با بی ‏برگىِ غربت، بساخت            
                             برگ بی ‏برگى، به سوى او بتاخت‏
چون با بی ‏برگى غربت ساخته و به او راضى شد ،برگ بی ‏برگى بر او روى آورد
برگ بی ‏برگى: نگاه کنید به: شرح بیت 2237/1 و 1370/2.
 ( 4762) خوشه‏ هاى فکرتش، بی‏کاه ،شد   
                              شب روان را رهنما چون ماه شد
خوشه ‏هاى فکرتش بی ‏کاه شده اضافات از آن ریخته و خالص شد و سراسر دانه و مغزِ خالص گردید و چون ماه راهنماى شب روان گردید
خوشه فکرت بی ‏کاه شدن: کنایت از روشن شدن اندیشه.


***شرح ابیات از4762-4748: در این بیت‏ها اشارتى است که تدبیرهاى ظاهرى بسیار بود که نتیجه ندهد اما اگر انسان خود را در پیشگاه حق، نیست انگارد و بدو توکل کند نور هدایت در دل وى می ‏تابد و راهنمایش می ‏شود.


*****************************************************شرح ابیات:از بیت 4763 تا4779
( 4763) اى بسا طوطىِّ گویاىِ خُمش   
                                 اى بسا شیرین روان رو ترش‏
اى بسا طوطى گویا که در ظاهر خاموش است و چه بسا اشخاص جانشان با خوشى و شیرینى قرین بوده و در ظاهر رو ترش هستند
 ( 4764) رو به گورستان دمى خامش نشین            
                                 آن خموشان سخنگو را ببین
بگورستان برو و دمى خاموش بنشین و آن خاموشان سخنگو را ببین
به گورستان رفتن: جامى راست در این معنى:
زنده دلى از صف افسردگان   
                             رفت به همسایگى مردگان‏
حرف فنا خواند ز هر لوح پاک   
                      روح بقا جست ز هر روح پاک‏
  کارشناسى پى تفتیش حال 
                             کرد از او بر سر راهى سؤال‏
کین همه از زنده رمیدن چراست؟
                 رخت سوى مرده کشیدن چراست؟
(جامى، مثنوى هفت اورنگ، تحفة الاحرار، ص 413)


 ( 4765) لیک اگر یک رنگ بینى خاکشان            
                               نیست یکسان حالت چالاکشان‏
اگر خاک آنها را یک رنگ می ‏بینى حالت ارواح چالاکشان یکسان نیست
 ( 4766) شحم و لحم زندگان یکسان بود            
                           آن یکى غمگین دگر شادان بود
مثل اینکه زندگان هم گوشت و رگ و پیشان یکسان است ولى یکى غمگین و دیگرى شادان است
شَخم: پیه.
لَحم: گوشت.
 
 ( 4767) تو چه دانى تا ننوشى قالشان
                          ز آن که پنهان است بر تو حالشان‏
تو تا نچشى از قیل و قال آنها چه میفهمى زیرا که حال آنها بر تو پنهان است
نوشیدن: نیوشیدن
( 4768) بشنوى از قال‏ هاى و هوى را  
                                 کى ببینى حالت صد توى را
تو از گفتار فقط هاى هو می‏شنوى کى حالت تو در توى آنها را خواهى دید


 ( 4769) نقش ما یکسان به ضدها متّصف            
                          خاک هم یکسان روانشان مختلف‏
نقش ما یکسان ولى متصف به اضداد است خاک همه یکسان است ولى جانها با هم اختلاف دارد
 ( 4770) همچنین یکسان بود آوازها 
                              آن یکى پُر درد و آن پُر نازها
و همچنین آوازها و صداها همگى آوازند و صدا ولى یکى پر از درد دیگرى پر از ناز است‏
 ( 4771) بانگ اسبان بشنوى اندر مصاف            
                           بانگ مرغان بشنوى اندر طواف‏
در وقت جنگ شیهه اسبان را می ‏شنوى در موقع گردش بانگ مرغان به گوشت می رسد
 ( 4772) آن یکى از حقد و دیگر از ارتباط            
                          آن یکى از رنج و دیگر از نشاط
آن از دشمنى و حسد و این ربط و الفت آن از رنج و این از نشاط است
 ( 4773) هر که دور از حالت ایشان بود            
                                 پیشش آن آوازها یکسان بود
هر کس از حال آنها با خبر نباشد آن صداها در پیش او یکسان خواهد بود
( 4774) آن درختى جنبد از زخم تَبَر   
                               و آن درختِ دیگر از باد سحر
درختى از زخم تبر می ‏جنبد و درخت دیگر از نوازش نسیم سحر حرکت می کند
 ( 4775) بس غلط گشتم ز دیگ مُرده ریگ            
                    ز آن که سر پوشیده می جوشید دیگ
پس از جوشش این دیگ میراث مانده بغلط افتادم زیرا که در حال جوش درش بسته و سرپوشیده بود
دیگ مرده ریگ: استعارت از ظاهر اشخاص است، و مرده ریگ افاده تحقیر کند.
سر پوشیده جوشیدن: کنایت از آشکارا نبودن درون.
 ( 4776) جوش و نوش هر کست گوید بیا            
                           جوش صدق و جوش تزویر و ریا
جوش و نوش هر کسى بتو می ‏گوید بیا (هر کس که دعوى دارد تو را بخود دعوت می‏کند) هم آن که بصدق میجوشد و هم آن که با تزویر و ریا بجوش آمده
  ( 4777) گر ندارى بو ز جانِ رو شناس 
                                 رو دماغى دست آور بوشناس‏
اگر از جان رو شناس بویى نبرده ‏اى (و آدم شناس نیستى) برو دماغ بو شناسى بدست آور
رو شناس: حقیقت بین که از ظاهر درون را بداند.
 ( 4778) آن دماغى که بر آن گلشن تند            
                              چشم یعقوبان هم او روشن کند
آن دماغى که گرد آن گلشن میگردد و چشم یعقوب را هم روشن می‏سازد
چشم یعقوبان روشن کردن: اشارت است به داستان بشیر و جامه بر سر یعقوب افکندن و روشن شدن دیده او. (نگاه کنید به: شرح بیت 3220 /2)
 ( 4779) هین بگو احوالِ آن خسته جگر 
                                 کز بخارى دور ماندیم اى پسر
اکنون از این مرحله بگذر و احوال آن جگر سوخته را بگو که از آن بخارایى دور ماندیم و عجالتا صرف نظر کردیم‏
***خلاصه ابیات از4779-4763:
در این بیت‏ها اشارتى است بدان که از ظاهر کسان حقیقت آنان را نمی ‏توان شناخت.
حتى مردگان نیز که خاک گورشان یکسان است حالت‏هاشان متفاوت است. چنان که زندگان که در جسم همانندند درونشان یکسان نیست. پس از این عرض‏ها به جوهر نتوان رسید. از کسانى که حقیقت بین‏  اند یا کسانى که پى آنان را می ‏گیرند باید پرسید.

منبع: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

پاسخ
30-07-2014، 03:55 PM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 31-07-2014، 10:21 AM، توسط خانوم خانوما.)
ارسال: #50
RE: شاعر
ادامه اشعار مولانا
شرح ابیات:از بیت 4787 تا 4802



( 4787) آن که ،روزى نیستش بخت و نجات             
                                  ننگرد عقلش، مگر در نادرات‏
کسى که از بخت و نجات و رستگاری روزى ندارد عقلش همیشه به سراغ  چیزهاى نادر  و احتمالات خیالی ناچیز و دور از تصور مینگرد
نادرات: جمع نادره: آن چه به اندک رخ دهد.


 ( 4788) کآن فلان کس ،کشت کرد و بر نداشت            
                  و آن صدف برد و، صدف گوهر نداشت‏
مثلا می‏گوید فلان کس کاشت و محصول نبرد یا آن یکى صدف از دریا صید کرد و صدفش گوهر نداشت


 ( 4789) بلعم باعور و، ابلیس لعین
                               سود نآمدشان، عبادت‏ها و دین‏
با خود  می‏گوید بلعم باعور و ابلیس از دین و عبادت سودى نبردند( بلعم باعور : سوره اعراف آیه 176 در بارة اوست )
بلعم باعور: نگاه کنید به: جزء چهارم از دفتر اول، ص 92 به بعد.



( 4790) صد هزاران انبیا و رهروان 
                                 ناید اندر خاطر آن بد گمان‏
این نوادر را می گوید و با استقراء بر همه همین حکم را می راند  و در برابر از بد گمانى، صد هزار انبیا و سالکان راه حق به خاطرش خطور نمی‏کند که آنها عبادت کردند و از عبادت خود سودها بردند


 ( 4791) این دو را گیرد، که تاریکى دهد            
                              در دلش ادبار، جز این کى نهد؟
فقط این دو نفر را که شیطان و بلعم باعور باشد به نظر می ‏آورد که تاریکى به انسان می ‏دهد و در دلش ادبار باقى می ‏گذارد؟


 ( 4792) بس کسا که نان خورد ،دل شاد او            
                                مرگ او گردد بگیرد در گلو
به عنوان مثال ،اشخاصى هستند که با کمال نشاط نان می‏خورند و لقمه گلویشان را گرفته مب ‏میرند
 ( 4793) پس تو اى ادبار رو ،هم نان مَخَور            
                               تا نیفتى همچو او ،در شور و شر
پس تو هم اى کسی که از پستی و نگون بختی روی از حقایق بر می گردانی  ، برو نان نخور تا مثل او گرفتار شور و شر نشوى



 ( 4794) صد هزاران خلق، نان‏ها مب ‏خورند            
                                زور می یابند و جان می ‏پرورند
صد هزاران مردم ، دائم و مدتها نان می‏خورند و از آن نیرو گرفته و جان می‏گیرند و برای آن ها اتفاقی نمی افتد



 ( 4795) تو بدان نادر کجا افتاده‏ اى؟      
                                 گرنَه محرومى و ابله زاده ‏اى‏؟
اگر ابله نبوده و بی ‏نصیب‏ و محروم نیستى چرا به همان موارد نادر چسبیده‏ اى؟
به نادر کجا افتاده‏اى: چرا نمونه اندک را گرفته‏اى و قیاس کلى می‏کنى.



 ( 4796) این جهان ،پر آفتاب و نور ماه
                                   او بهشته ، سر فرو برده به چاه‏
مثل این افراد چنان است که عالم پر از نور آفتاب و اشعه ماه است و او اینها را گذاشته سر خود را به چاه فرو برده
 ( 4797) که اگر حقّ است پس کو روشنى؟            
                               سر ز چَه بردار و بنگر اى دنى‏
و می گوید اگر حق است و واقعاً آفتابى هست روشناییش کو؟ بگو اى پست فطرت سر خود را از چاه برداشته نگاه کن


 ( 4798) جمله عالم ،شرق و غرب، آن نور یافت            
                          تا تو در چاهى، نخواهد بر تو تافت‏
‏ تمام عالم از شرق و غرب از آن نور روشن است ولى تا تو در چاه هستى آن نور بتو نخواهد تابید


 ( 4799) چَه رها کن، رَو به ایوان و کُروم            
                              کم ستیز اینجا بدان کَاللَّجُّ شوم‏
چاه را رها کرده به ایوان و اراضى و باغات برو  و در اینجا نمان و ستیزه مکن، بدان که لجاجت شوم است
کُروم: جمعِ کَرم: مو، باغ. (در این بیت استعارت از مقام بالاست).
اللَّج شُومٌ: ستیزه شوم است.
 ( 4800) هین مگو ،کاینک فلانى کشت کرد            
                            در فلان سالى، ملخ کشتش بِخَورد
نگو که فلانى در فلان سال زراعت کرد و ملخ زراعتش را خورد


 ( 4801) پس چرا کارم؟ که اینجا خوف هست            
                            من چرا افشانم این گندم ز دست؟
پس چرا در جایى که ترس ضرر هست من بکارم و گندم افشانده و آن را از دست بدهم، لا اقل گندمهای داشته را حفظ کنم



 ( 4802) و آن که ، او نگذاشت، کشت و کار را            
                                         پر کند کورىّ تو، انبار را
کسى که کشت و کار را رها نکرد به کورى چشم تو، انبار خود را از محصول پر خواهد کرد
اکنون بیا این مطلب را رها کرده حال آن عاشق را بگو
***خلاصه ابیات از بیت 4787 تا 4802
در بیت‏هاى پیش بدین نکته اشارت فرموده که هر کس می ‏کوشد به سود و نتیجه‏ اى برسد.
این بیت‏ها در سرزنش کسانى است که بخت و اتفاق را منشأ هر کار می‏دانند، و کوشش را بی ‏فایدت می ‏شمارند و حادثه‏ هاى بد را که به ندرت اتفاق می افتد دلیل می‏گیرند و حکم کلى می‏دهند. مولانا بدانها می ‏آموزاند که اتفاق جزئى را منشأ حکم کلى نگیرند و در توضیح بیشتر می‏گوید ممکن است لقمه گلو گیر کسى شود و او را خفه کند. آیا می‏توان به خاطر این حادثه نان خوردن را رها کرد. سپس می‏گوید منشأ این قضاوت‏هاى نادر تاریکى درون و کوتاهى فکر است. آن که کشت، بر خورد و آن که خفت، بی نصیب ماند.



*****************************************************شرح ابیات:از بیت 4803 تا 4810
( 4803) چون درى می ‏کوفت او، از سَلوَتى            
                              عاقبت، دریافت روزى خلوتى‏
عاشق با فراغت خاطر و خوشى و بی ‏غمى، انتظار وصل داشت عاقبت روزى خلوتى نصیبش شد
او: عاشق که در پى معشوق بود.
از: براى.
سَلوَت: آرامش درون. (می ‏کوشید تا خود را آرامش دهد).
 ( 4804) جَست از بیم عَسَس، شب او به باغ            
                      یار خود را یافت، چون شمع و چراغ‏
شبى از بیم شبگرد بباغى پناه برد در آن جا معشوق خود را دید که چون شمع و چراغ شب تاریک او را روشن نمود
 ( 4805) گفت سازندة سبب را، آن نفس  
                              اى خدا! تو رحمتى کن بر عَسَس‏
در آن وقت به خداوند سبب ساز رو آورده گفت بار الها به این شبگرد رحمت کن که باعث آمدن من به این باغ گردید
سازنده سبب: خدا که مسبّبُ الاسباب است.
آن نفس: در آن لحظه.
 ( 4806) ناشناسا تو سبب‏ها کرده‏اى
                                      از در دوزخ بهشتم برده‏اى
بار الها تو بدون آن که من بدانم سببها فراهم فرموده و از دوزخ مرا به بهشت آورده ‏اى
 ( 4807) بهر آن کردى سبب، این کار را 
                                  تا ندارم خوار من، یک خار را
براى آن این سبب را پیش آورده ‏اى که من حتى یک خار را هم خوار نشمارم چه بسا همان خار سبب به دست آوردن گل می شود
 ( 4808) در شکست پاى، بخشد حق، پرى 
                                      هم ز قعر چاه، بگشاید درى‏
در موقع شکستن پا خداوند پَر عطا می‏کند و از قعر چاه در می ‏گشاید، تو از آن چه کراهت دارى وقتى خوب دقت کنى رحمتى است بر تو نازل شده
 ( 4809) تو مبین که ،بر درختى یا به چاه 
                                   تو مرا بین ،که منم مفتاح راه‏
از قول خداوند :تو نگاه نکن که در بالاى درخت یا در قعر چاه هستى تو مرا ببین که کلید راه تو هستم و به من متوجه باش
 ( 4810) گر تو خواهى باقىِ این گفت و گو            
                                  اى اخى، در دفتر چارم بجو!
ای برادر ! اگر باقى این گفتگو را مى‏خواهى به دفتر چهارم مراجعه کن نثر نمودن
***خلاصه ابیات از4810-4803:عاشق که در پى معشوق کوى به کوى می ‏گشت و راه به جایى نمی‏برد گرفتار عسس شد. از بیم او به باغى گریخت و معشوق خود را در آن باغ دید. در این داستان اشارتى است به اینکه چون بنده کوشش‏هاى ظاهرى را ترک گوید و پى وسیلت‏هاى مادى نپوید. حق تعالى یاریش نماید و در بسته را به رخ او بگشاید که: (آل عمران، 26)تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ. 3: 26



منبع:http://etrat.naserin.com
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

صفحه‌ی تماس | تالار گفتمان خانوم خانوما | بازگشت به بالا | | بایگانی | پیوند سایتی RSS
در این سایتدر كل اینترنت