انجمن تفریح و سرگرمی خانوم خانوما




شاعرزمان کنونی: 27-10-2021، 05:50 AM
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: aseman
آخرین ارسال: computerwoman
پاسخ 54
بازدید 18921

امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امتیازات: 2.83
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شاعر
12-04-2014، 03:31 PM,
ارسال: #31
RE: شاعر
چمدان ات را
خوب نگرد
چیزی جا بگذار
چیزی که اگر نباشد
برای یافتن اش
بازگردی
بگذار
فرصتی
داشته باشم
تا مشق
قایم باشک را
با خود
مرور کنم...
محمد عادل صحیحی
پاسخ
07-05-2014، 01:36 PM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 07-05-2014، 01:49 PM، توسط mahshad.)
ارسال: #32
RE: شاعر
شعرهایی از رسول یونان


از اینجا خواهم رفت
[/url]
این شهر
شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که زیباو آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجاخواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که میگریزد
از گم شدن نمی ترسد


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا
ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
بريدن درخت از ريشه
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
چمدانم را برداشتم و
آمدم
اما اين فقط يك شوخي ست
و يالااقل تو باور نكن!
جدايي
بريدن درخت از ريشه است
و اره كردن زندگي
كه مرگ را رقم مي زند
اما من زنده ام
و اين يعني من آنجايم
كنار تو
كنار توو درخت توت و اسب.


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
عمر مرد
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
دریا رانمی شد
تانکرتانکر به شهر آورد
همینطور شهر را نمی شد
کامیون کامیون به ساحل برد
عمر مردیکه
دریا وشهر را
یکسان دوست داشت
در جاده گذشت .


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
مرگ
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
مرگ درنمی زند
کلید می اندازد
مرگ اگردر بزند
که مرگ نیست
حتمن مامور مالیات است
و یاپستچی و یا مهمان...
او چهرهای محو دارد
و درگلویش...
مردگان سرفه می کنند


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
لابد من نمی شناسمت
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
آدم ها می گذرند
آدم ها از چشمهایم می گذرند
و سایه ی یکایکشان
بر اعماق قلبم میافتد
مگر می شود
از این همه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمی شناسمت
وگرنه بعضی از این چشم ها
این گونه که میدرخشند
می توانند چشمهای تو باشند...


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
خودم
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
باید خودم
 باد را متقاعد کنم
که نوزد
باید خودم حرمت کلبه ام را
به دریا گوشزدکنم
زمین
جای خطرناکی است
و کسی که
باید بیاید
همیشه دیر می آید.


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
متناقض !
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
عصبانی نشو
وقتی به راه های تهی می اندیشی!
به راه هایی تهی تر از
آینه های سالن آرایشگاه
سعی کن
چیزهای متناقض را دوست داشته باشی!


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
کاش ...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
کاش اتوبوسی که
از جاده پایینده می گذرد
هر روز خراب شود
وقتی خراب میشود
ما به مسافران
آب و غذا می دهیم
و آن ها به ما
لبخند و زیبایی.


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
روزها...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
روزها، پر و خالیمی شوند
مثل فنجان هایچای
در کافه های بعد از ظهر
اما
هیچ اتفاق خاصی نمی افتد
این که مثلا
تو ناگهان
در آنسوی میز نشسته باشی.
گاهی، فنجانی
روی کاشیها می افتد
حواس مارا پرت می کند.


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
در تاریکی...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
در اتاق تاریک
وقتی سیگارم راروشن می کردم
به شعله کبریت خیره ماندم
و این شعر
در ذهنم شکل گرفت
تاریکی را نمیشود به آتش کشید
باید تاریکی را روشن کرد.


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
پراگ
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
بارانی که روی این شهر می بارد
یک شب
روی استانبول نیزخواهد بارید
همین طور رویلندن
پراگ
و یا باکو
هر کجا باشی
یک شب
به یاد نخستین دیدار
دل تو نیز خواهدشکست
مثل دل من
زیر بارانی که از ابر خاطره ها می بارد .
 
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
مرا ...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
مرا تنها گذاشتهای
سهم من از تو
فقط سوختن است
انگار بایدبسوزم و
تمام شوم
مرا در کافه ایجا گذاشته ای
مثل سیگار نیمسوخته
مثلا رفته ای که برگردی
شب از نیمه گذشته
اما از تو خبری نشده است.
 
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
می خواهم...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
می خواهم بی خیالباشم
اما نمی توانم
ناله ی گربه
مقاومتم را میشکند
در را باز میکنم
به خانه می خزد
میان برف و زوزه ی باد
او به خانه ام میآید و
سگی از درونم بیرون می رود.
 
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
به این ...
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
به این بی قوارگی
به این پریشانی
هیچ کس تا حالا
سیاره ای ندیده است
که ما...
گورستان ها از باغ ها بزرگ ترند
آه!
این چه دنیایی ست
برای ما تدارک دیده اند؟!
لوله ی تانک
از کره ی زمین بیرون زده است.


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
حتی به اشتباه
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
وقتی تلفن زنگ می زند
یعنی از یاد نرفته ای
حتی اگر به اشتباه شماره ات را گرفته باشند
ببین دوست من!
در این دنیا
خیلی از آدم ها هستند که
شماره شان حتی به اشتباه گرفته نمی شود ..


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
بی سروصدا
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
دیگر با صدای بلند نمی خندم
با صدای بلند حرف نمی زنم
دیگر گوش نمی دهم
به صدای باد
دریا
پرنده
پاواروتی
پاورچین پاورچین می آیم و
می روم
بی سروصدا زندگی می کنم
تو در من به خواب رفته ای
 
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
دیوار
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 بر دیوار آهکی
اسم تو را با ذغال نوشتم
و بعد
یک کشتی کشیدم
ماهیان را ردیف کردم
اما کشتی تو را برداشت و برد
تف انداختم روی آبیها
دریاها را پاک کردم
خراب کردم.


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
خواب
[url=http://just-poem.blogfa.com/post/812] هرشب خواب می بینم
سقوط می کنم از یک آسمانخراش
و تو از لبه آن
خم می شوی و
 دستم را می گیری
سقوط می کنم هرشب
از بام شب
و اگر تو نباشی
که دستم را بگیری
بدون شک
صبحگاه
جنازه ام را
در اعماق دره ها پیدا می کنند...
متبرک باد انسانی که به خداوند اعتماد می کند و در همه حال به او رو می کند.


دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

پاسخ
10-05-2014، 12:21 AM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 10-05-2014، 12:57 AM، توسط خانوم خانوما.)
ارسال: #33
RE: شاعر
از یغما گلرویی
«بادبادکِ بازی‌گوش»
تو بادبادکِ بازی‌گوشی بودی
که با دنباله‌ی عطرش
هر روز از خیابان نوجوانی‌ام می‌گذشت
و من کودکی که می‌دوید،
می‌دوید،
می‌دوید و نمی‌رسید...
کودکی که به تماشایت دل‌خوش بود
و نمی‌خواست سرِ نخ تو را به دست بگیرد.
کودکی که موهایش جوگندمی شدند
اما هرگز نخواست بزرگ شود
چرا که بزرگ شدن،
فراموش کردن تو بود!
من کودکی بودم
که تمامِ عمر می‌دوید و دست تکان می‌داد
برای بادبادکی که با بادها می‌رقصید
و او را نمی‌دید... //
*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1393
پاسخ
11-05-2014، 11:21 AM,
ارسال: #34
RE: شاعر
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ی بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام

بیژن ترقی
پاسخ
11-05-2014، 12:07 PM,
ارسال: #35
RE: شاعر
شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داریم واسه هم
من و شب پشت سر روز می شینیم حرف می زنیم!
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن
من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من که دیوونه ی ِ واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!
وقتی آفتاب می زنه
من کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره
من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی خواد!
وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره ... !
 
از : محمد صالح اعلاء
پاسخ
15-05-2014، 09:41 AM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 15-05-2014، 09:46 AM، توسط maryam.)
ارسال: #36
RE: شاعر
بَرنده آنها بودند که زیرِ تیغه های وسوسه
دست هاشان مُشت
وَ در خفای زندگی
پشتِ حجابِ تاریکِ شب، شب هاشان را به عیش و نوش گذراندند

صورتِ جهان از هم پاشیده
مثالِ غروب
که دیگر سرخی اش نشانِ گرما نیست.

تنت بهشتِ کوچکِ زمین
وَ هزار برزخِ معلق
در سایه سارِ درختانِ شهر به انتظار ایستاده.
مبهوتِ انسان بودن
مبهوتِ به انسان نرسیدن.

| سیدمحمد مرکبیان |

هر جای تن‌اش که دست می‌گذارم
از تو نمی‌رنجد
جهان چیزی از تو به دل نگرفته
جز من که سر می‌بَرم در سینه‌ام
وَ هرشب حرفم را گردن می‌زنم
تا ناگفته‌هایم به گردنِ تو نباشد
بگذار خودم به خودم بَد کرده باشم
حرفی نیست
به اندازه‌ی چند دقیقه‌ی آهنگی که دوست می‌داشتی
پا به پای صدای واژه‌ها
سرم را از چشمانم خالی می‌کنم
تا صبح دیگر حرفی نیست
مگر تن‌اش
دست که می‌کشم
چیزی از تو
در سرم زبان باز کند.

از: سید محمد مرکبیان
پاسخ
15-05-2014، 09:48 AM,
ارسال: #37
RE: شاعر
مرهمِ دردِ خیره شدن‌هات

نه حرفهای من بود

نه دستانم

نیست در من، جعبه‌ی کوچکی

که الفبایی بر آن

شکلِ خیره شدنِ تو را به خود گرفته باشد

هر خیره شدنت، تیله‌ای را از کودکی‌ام، کَم

وَ کوهی را از سوز خالی می‌کند

دهانم، دهانه‌ی آتش‌فشان

تنم، حالتِ ناشناخته‌ای از سوختگی

چه ناشیانه می‌میریم،

تو در خیره شدن‌های هر روز

من در آغوشِ سکوتِ شب‌ها



"سیدمحمد مرکبیان"
پاسخ
15-05-2014، 10:09 AM,
ارسال: #38
RE: شاعر
کمی از کُرک‌های فرشِ اتاق‌ به کفش‌هایم چسبیده

عطرِ بی رمقی از بوی تن‌ات بر شیارهای گردنم
وَ زلالِ اشک‌های تو
بر هرکجای پیراهنم که دست می‌گذارم.

تراژدیِ مسخره‌ای‌ست زندگی
انسان با پای خود می‌رود
همان لحظه که دوست دارد بماند.

این شعر، پیش از وقوعِ اتفاق نوشته شده است
پیش از درآمیختنِ رنجِ فرش بر سینه‌ی کفش‌ها
وَ مرگِ حتمیِ عطر وُ اشک‌ها در شاهرگ‌های دوخته شده به پیراهنم
پیش از امتناعِ لب‌ به کشیدنِ سوتِ پایان، به خداحافظ

این شعر، قطعه‌ی موسیقی‌‌ای‌ست که نوازنده‌
سازش را دوست ندارد
این مَرد که می‌نویسد
دارد شب‌ش را با دردی که هنوز از در نیامده، سیاه‌تر می‌کند
این درد، خاطره‌ است
خاطره‌ای کِشدار، میانِ گذشته‌ی شاعر وَ آینده‌ی چشمانی که اینک
هجده سطرِ بلند وُ کوتاه را شنیده‌اند.

"سیدمحمد مرکبیان"
پاسخ
16-05-2014، 04:22 PM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 16-05-2014، 04:23 PM، توسط خانوم خانوما.)
ارسال: #39
RE: شاعر
"زبان"


 
دهان باز نکرد
سرش را
به دیوار کوبیدیم
ناخن هایش را
کشیدیم
 
دهان باز نکرد
گلویش را
چنگ زدیم
به صورتش
تف انداختیم
دهان باز نکرد
 
یکی از ما
لیوان آبی
بر لب هایش گذاشت
دهانش باز شد
 
در آن چاله ی خشک
در آن گودال کوچک
ماهی قرمزی
 مرده بود 
 
آب از دهانش گذشت
چاله از آب
پر شد
بال های ماهی
 تکان خوردند
ماهی نفس کشید
مرد
حرف زد
 
حباب ها
از دهانش
 بیرون زدند
ما در اتاق
غرق شدیم
 
شهریور92
"رضا ثروتی"
پاسخ
04-06-2014، 03:59 PM,
ارسال: #40
RE: شاعر
ماه بر شيشه ي پنجره
يخ زده
ماه بر شاخه ي شكسته ي كاج
گير كرده
جاي انگشتِ بچه ها
روي پوست ماه
كبود شده
و اين عرقِ سردي كه از شيشه هاي پنجره مي ريزد
اشكِ ماهِ زردي ست كه به باغي لُخت
خيره مانده
ماهي كه پشتِ دودِ سيگارش پنهان مي شود
تا بچه ها
اشكهايش را نبينند.
- رضا ثروتی
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

صفحه‌ی تماس | تالار گفتمان خانوم خانوما | بازگشت به بالا | | بایگانی | پیوند سایتی RSS
در این سایتدر كل اینترنت