انجمن تفریح و سرگرمی خانوم خانوما




مادر شوهرزمان کنونی: 06-12-2021، 06:16 PM
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: maryam
آخرین ارسال: computerwoman
پاسخ 2
بازدید 1627

امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مادر شوهر
02-11-2013، 06:27 AM,
ارسال: #1
مادر شوهر
بسياري از اختلافات عروس مادرشوهري ريشه در رسوبات اشتباه ترين فکر هاي قديمي و سنتي دارد گاهي ديده مي شود مادري که داراي فرزند پسر است از همان کوچکي فرزندش پيش بيني مي کند که وقتي پسرش ازدواج کند مادرش را به همسرش خواهد فروخت.
بسياري از مادران ايراني علي رغم حس پسر دوستي که دارند، بر اين باورند که زحمت کشيدن براي پسرها کار بيهوده ايست چون به هر حال بعدا خيانت خواهند کرد و تمام عواطفشان را خرج همسرشان خواهند نمود. چنين مادراني آمادگي کافي دارند تا هر نوع رفتار عروسشان را به پسر دزدي و هر نوع رفتار پسرشان را به بي وفايي تعبير کنند. اينها وقتي هم که عروس مي گيرند، خودشان طوري رفتار مي کنند که عملا وفاداري و محبت کردن به ايشان سخت مي شود. اين مادران علي رغم داعيه ي مهرباني زيادي که نسبت به پسران خود دارند ايشان را در شرايط واقعا دشواري قرار مي دهند که خيلي زود عصبي و کلافه خواهند شد.عروسها هم بعضا از اين طرز فکرهاي قديمي و البته باطل بي بهره نيستند. بسياري از دختر خانم ها اصلا از قبل از ازدواج از خانواده ي همسر تصور منطقي و درستي ندارند و در همان فراز و فرودهاي ازدواج هم با ملاحظه ي هر نوع اختلاف سليقه اي ،فکر مي کنند بعد از ازدواج که به اصطلاح خرشان از پل گذشت ،روابط خود را با خانواده ي همسر قطع خواهند کرد . اما اگر کمي منصف و مودب به ادب مسلماني باشيم به آساني و با اندکي صبر و خويشتنداري از اين سدهاي ارتباطي عبور خواهيم کرد و مادرشوهر را مثل مادرمان و عروس را مثل دخترمان خواهيم ديد.

مادر شوهر عزيز
يادتان باشد که شما هم وقتي ازدواج کرديد پسر مادر ديگري همسر شما شد و با عشق و عاطفه از شما حمايت کرد. همچنين توجه داشته باشيد که عروستان رقيب شما نيست.مطمئن باشيد محبتهاي زوجيتي جاي محبت مادر فرزندي را نخواهد گرفت. همانطور که خودتان همسرتان را به نوعي و مادرتان را به نوعي ديگر دوست داشته و داريد پسر شما هم مي تواند محبتهاي مختلف و گوناگوني را با هم تجربه کند و غالب هر کدام را بشناسد مگر اينکه مهارتهاي ارتباطي را به او نياموخته باشيد و بسيار بي تجربه بار آمده باشد که در اين صورت مدتي طول مي کشد تا اين مهارتها را بياموزد. البته پسرها معمولا به سادگي و آساني دخترها نمي توانند محبت خودشان را به خانواده خود نشان دهند و به ظاهر، سرد و بي عاطفه جلوه مي کنند. اين رفتارها را نبايد به همسرانشان ربط داد.
همچنين توجه داشته باشيد که عروس شما جوان و بي تجربه است شايد داراي پيش داوريهايي باشد که او را نگران آينده ي روابطش با شما سازد. کافي است تا زمان جلب اعتماد لازم ،با صبر و احترام برخورد کنيد و بي جهت به خاطر مسائل بي ارزش دلخوري درست نکنيد.
اگر با مادر شوهرتان مشکل داريد گاهي از دريچه ي نگاه او به خودتان بنگريد تا بتوانيد او را درک کنيد و راه چاره ي مناسبي پيدا کنيد . از مردمک چشم مادر شوهرتان نگاه کنيد تا عروسي را ببينيد که بعد از ده سال زندگي هنوز مثل يک مهمان غريبه کنار شوهرش مي نشيند و در گوش او زمزمه مي کند

عروس خانم
شايد شما هم صاحب فرزند پسر بشويد. وقتي پسرتان مرد مي شود علاقه ي شما به او بيش از هر زمان ديگري گل مي کند.نبايد مانع روابط همسرتان با مادرش بشويد و قطع رحم کنيد .قطع رحم از بزرگترين گناهاني است که بخشيده نخواهد شد. اصلا شما به داشتن روابطي خوب با کساني که همسرتان به آنها تعلق دارد، احتياج داريد. با گذشت زمان اين مطلب براي هر خانمي بهتر معلوم مي شود .مردي که از ريشه ي خود به آساني ببرد و اصالت خود را حفظ نکند چندان قابل اعتماد نيست .چنين مردهايي معمولا داراي بيماري رواني هستند. اگر بتوانيد با احترام و محبت روابط سالمي را با خانواده ي شوهرتان به دست اوريد آنها بهترين پشتيبانان شما در زندگي خواهند بود.
اگر از رفتاري رنجيده مي شويد که مدام هم تکرار مي شود،اولا از واسطه کردن همسرتان بپرهيزيد که شرايط سخت را بحراني مي کند و بد را بدتر مي نمايد اما آن مطلب را رو راست با مادر شوهرتان در ميان بگذاريد اگر چه مدت کوتاهي موجب دلخوري شود بهتر از اين است که از آنها فاصله بگيريد در حاليکه علت رويگرداني شما را نمي دانند و احيانا آن را به حساب تکبر مي گذارند.
اگر با مادر شوهرتان مشکل داريد گاهي از دريچه ي نگاه او به خودتان بنگريد تا بتوانيد او را درک کنيد و راه چاره ي مناسبي پيدا کنيد .

آقاي عزيز
اگر کمي مهارتهاي کلامي و ارتباطي را بهتر بياموزيد مي توانيد تنها با حرف زدن مشکلات را حل کنيد. اگر همسرتان نسبت به رابطه ي شما با مادرتان حساسيت نشان مي دهد براي اين است که او را از محبت واقعي و عميق خودتان مطمئن نکرده ايد. او را مطمئن کنيد که هيچ چيزي بين شما فاصله نخواهد انداخت. نگوييد قبول دارم که آنها مقصرند اما تو هم بي تقصير نيستي. اصلا دنبال مقصر نباشيد و سعي نکنيد همسرتان را محکوم کنيد تا اين بحث و جدلها به زندگي شما هم کشيده شود بلکه بگوييد مهم اين است که من دوستت دارم و روي همين مسئله تکيه کنيد و سعي کنيد وارد جزئيات بحث نشويد.
هيچگاه تحت تاثير حرفهاي همسرتان ازمحبت کردن به مادرتان دريغ نکنيد اما تحت تاثير حرفهاي مادرتان هم به همسرتان ستم نکنيد و همواره صبور و ساکت کار درست را انجام دهيد.

منبع:تبيان

پاسخ
02-11-2013، 12:09 PM, (آخرین ویرایش: 02-11-2013، 12:15 PM، توسط computerwoman.)
ارسال: #2
RE: مادر شوهر
من حرف شما را خیلی قبول دارم و خیلی هم به دلم نشست ولی موضوع اینه که الان قضیه فرق کرده دور از جون خودامون الان عروس ها خیلی بد شدن و مادرشوهر ها از دستشون به عذاب هستند.

داستان زیر از یکی از وبلاگهاست که منبعش را در آخر میگذارم.

نقل‌قول:
به نام خدا 
اول از همه میخوام خودم رو معرفی کنم 
من یه عروسم.... ۲۳ سالمه.... چن ماهی میشه که ازدواج کردیم..... کنار خونه مادر همسرم که من اینجا به عنوان عفریته ازش یاد میکنم زندگی میکنیم..... البته خونه مال همسرم هستش... خونمون دو طبقه اس.... خونه عفریته اینا هم یک طبقه و کاملا جدا..... البته طبقه پایینمون به طور کامل در اختیار عفریته و بچه هاش هستش..... جوریکه تمام وسایل کامل زندگی رو پایین جاسازی کرده!!!.... به این ترتیب ما توو این ساختمون هیچوقت تنها نیستیم!!!!!! 
اینجا رو برای این ساختم که وقتی نینیم بزرگ شد بدونه مادربزرگ عفریته اش چقد منو اذیت کردش..... من دلم نمیخواد هیچ کدوم از این کارا رو سر عروسم بیارم...... چه برسه به پسرم!!!! 
سعی میکنم خاطراتمو از دوران عقد هم بزارم!...... از اینکه چقد بهمون سخت گذشت!! از سختی ها و شیرینی های دو نفرمون!!!!........ نمیخوام هیچ کدوم از این اتفاق ها برای کسی بیوفته!!!....... میخوام عبرت بشه برای خودم!!! 
این پست فقط و فقط برای آشنایی کوتاه شما با من بود.... سعی میکنم از نزدیک ترین خاطره ای که با عفریته دارم بنویسم...... که همین دیروز بود!!!!!.... امیدوارم شما هم منو راهنمایی کنید 
متشکرم




به نام خدا 
اولین بحث امسال رو پنج شنبه ۳ فروردین انجام دادش!!!! 
قضیه از اونجایی شروع شد که مادرشوهره خواهر شوهرم! +پدرشوهرش اومدن خونه ما عید دیدنی..... خیلی خونواده خوبین!!!.... برخلاف چیزی که همیشه عفریته ازش تعریف میکنه....  اومدن نشستن و کمی بعدش رفتن..... شوهرش زورکی زنه رو برد خونه مادرشوهرمینا!!!.... البته معلوم بود اونم از سر اجبار داره میره!!!.... خلاصه رفتن و ده مین نگذشته بود که عفریته اومد بالا!!!..... از طرز نگاه های وحشتناکش معلوم بود اومده باز یه چیزی بگه..... نفسش به شماره افتاده بود!!!.... 
 اومد و رووو به همسری گفت:::: آقای فلانی اینا اومده بودن خونمون!!! رنگ جفتشون شده بود مثل زغال!!!.... بس که حسودی منو کردن!!!! بعدش گفت اومدم بهش شیرینی بگیرم مرده برگشته میگه با آقای فلانی چیکار میکنین؟!؟! رابطتون خوبه؟!!؟(منظورش بابای من هستش... آخه با بابای من دوست هستن).... منم گفتم ما با هم خیلی خوبیم!!!!!!!.... اونم گفته بود خدا رو شکر!!!! 
اما غرض از گفتنه این حرفا چی بود!؟!؟ بعله عفریته اومده بود بگه چرا اینا فهمیدن ما با خونواده شما مشکل داریم!!!!.. اومد روو به همسری گفتش که آره مادرزنت اله و بله..... هرجا میشینه در مورد من حرف میزنه!!!  
همسری هم برگشت بهش گفت به کی گفته؟!؟! بریم جلو درشون رو در رووتون کنم..... ببینم تو راست میگی یا دروغ!!!!‌هر دفعه میای اینجا یه بامبول جدید راه میندازی..... حرفتو بزن و پاشو برو بیرون!!!!......  
عفریته هم گفت به همه گفته..... هی داشت الکی حرفو میپیچوند..... آخر سرم دید اینطوری نمیشه خودشو زد الکی به گریه .... بعد به همسری گفت آره تو همیشه از خونواده ی زنت دفاع میکنی!!!!(یکی نیست بگه آخه بنده خداها چیکا کردن!)... تو اصلا از من طرفداری نمیکنی.... مادرزنت دروغگو هستش..... بعد به من گفت تو برای من چیکار کردی که من بخوام برم تعریفتو برای کسی کنم!!!.... من راه پله ها رو دستمال کشیدم شماها یه بار هم به من نگفتید دستت درد نکنه!!!! همسری هم گفت خب نمیکردی!!!‌مگه ما بهت گفتیم دستمال بکش!!!!.......  
خلاصه حسابی چزوندش..... احمق روزمون رو خراب کردش..... یه عالمه چرت و پرت حرف زد و بعد مثل قحطی زده ها و احمق ها که یه عالمه حرف بهش بار کنن نشست چاییشو خورد و بعد پاشد رفت!!!!! 
بدین سان اولین جنگ رو اعلام کردش.......

به نام خدا 
اینم از اتفاق دیروز.........  
دیروز نزدیکای ساعت ۲:۱۵ بود و منم منتظر همسری بودم...... دیدم زنگ در و زدن... رفتم در رو باز کردم دیدم عفریته با یه خانومی هستش..... تعارف کردم اومدن داخل...... خانومه خوبی بود.... برخلاف عفریته خانوووم جا افتاده ای بود.... کمی با هم حرف زدیم..... بعد خانومه برگشت بهم گفت::: دخترم اسم کوچیکت چیه؟!؟! اسمم رو بهش که گفتم گفتش خوشگلم شما با مادرشوهرت اینا رفت و آمد نداری؟!؟! گفتم قبلا داشتیم!!! اما الان!؟!؟! بعد عفریته برگشت بهش گفت :::: نیازی ندارم اینا بیان دیدن من!!!! عروس من زهراس!!!(خواهرشوهرم!)... دخترمم زهراس.... دومادمم مهدی هستش..... پسرمم مهدی هستش..... به این و شوهرش نیازی ندارم!!!!.... تووو دلم گفتم به جهنمممممممممممممممممم 
بعد رو به خانومه گفت::: تو که پسر منو میشناسی میدونی چقد خوبه ... خودم تربیتش کردم!!!... آقایی از سر و روووش میباره!!!! اما از وقتی این دختره (یعنی من!!) اومده تووو خونوادمون همه چیو بهم ریخته...... من میدونم اینو مامانش بهش یاد میدن..... میگن که خونه ما نیاد..... من پسرمو میشناسم..... اون خیلی خیلی آقاس..... اما زنش خوب نیس.....   
خانووومه هم همش چشمش به من بود تا ببینه من چه عکس العملی نشون میدم..... طبق معمول فقط یاد خدا بودش که آروومم کردش...... ازش صبر خواستم تا نتونم جواب عفریته رو بدم.... خلاصه عفریته یه عالمه احمق بازی در اوردش 
خانووومه هم همش میخواست نصیحتم کنه!!!!‌فکر میکنم خودش میدونه همسایه اش چقد احمقه و لنگه نداره!!!!..... از لهجه اش پرسیدم..... لهجه اش به شمالی ها میخورد.... اما گفتش که طالقانی هستش اما بزرگ شده شماله..... بعد در مورد من پرسید.... عفریته هم خودش رو سریع مینداخت وسط.... برگشت رو به خانوومه گفت::‌ اینو همزبون خودمون گرفتم که باهام سازش بخوره اما میبینی که !!! اصلا خوووب در نیومد!!!( احمق انگار که من با اووون ازدواج کردم!!!).... از خودش در میورد که اینا فرهنگشون اینجوریه و با ما فرق دارن!!!!..... ما کجا اینا کجا!!!( حرفایی که همه به خونواده ما میزدن رو برگردونده بود سمت خودش!!!.... ما از لحاظ فرهنگی و خیلی چیزای دیگه با اینا فرق میکنیم..... اصلا قابل قیاس نیست..... خدا همه ی آدما رو با هم برابر آفریده..... این دست شعور آدماس که خودش رو بالا یا پایین بکشه..... اینا هم در حد قرون وسطی باقی مووندن!!!.... البته بگم به غیر از خواهرشوهر بزرگم و برادرشوهر کوچیکم!........ 
یه عالمه چرت و پرت گفتش و آخرشم برگشت گفت اینا شعورشون پایینه!!!! دیگه بغضم داشت میترکید!!!......... خیلی خودمو کنترل کردم..... خانووومه هم دید اینطوریه سریع پاشدش.....  
بعد اینکه اینا رفتن انقد گریه کردم که نگووووو..... اما تا وقتی همسری اومدش سریع خودمو جمع و جوور کردم...... 
نمیخواستم ناراحتش کنم...... میخواستم تووو یه وقت بهتر بهش بگم....... 
عصری همه چیزو بهش گفتمو اوونم کاملا به حرفم گوش کرد و مثله همیشه پشتم بودش..... یه دلگرمیه خاصی بهم میده....... قربونش برم که انقد عسله..... 
این بود ماجرای دوم من با عفریته!!!!! 
خدایا من نمیدونم چه جوری با این رفتار کنم...... خودت جوابشو بده 

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


من هیچ قضاوتی ندارم ولی این دوست و عروس گلمون به نظرتون منصفانه به قضیه نگاه کرده؟ خودش وقتی ناراحت بوده نیاز به همدردی و همدلی عسلش داشته ولی اون عفریته!Exclamation غلط کرده که حالش بد بوده. خیلی بیجا کرده که ناراحتیش را با عروسش در میون گذاشته.
از منظر دیگر به نظرتون اون بنده خدا از بی کسی به عروسش پناه نیاورده بوده؟

نظر شما ها چیه؟
البته من منظورم اصلا این دوست گلمون نیست و فقط برای مثال از هزاران مثال دیگر روی وب اینو انتخاب کردم. منبع را هم برای حق کپی آوردم.

منتظر نظرات دوستان هستم.
برای شفاف سازی هم عرض کنم که من هنوز خودم مادرشوهر نشدم.Drunk
Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

Heart
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

صفحه‌ی تماس | تالار گفتمان خانوم خانوما | بازگشت به بالا | | بایگانی | پیوند سایتی RSS
در این سایتدر كل اینترنت