انجمن تفریح و سرگرمی خانوم خانوما




داستان و حکایات خواندنی و عرفانیزمان کنونی: 26-09-2020، 09:09 AM
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: خانوم خانوما
آخرین ارسال: خانوم خانوما
پاسخ 44
بازدید 10425

امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان و حکایات خواندنی و عرفانی
13-02-2014، 10:27 AM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 13-02-2014، 10:29 AM، توسط خانوم خانوما.)
ارسال: #1
داستان و حکایات خواندنی و عرفانی
داستان مردی که در حمام زنانه کار می کرد
[تصویر:  hamam_zanane.jpg]
نصوح مردى بود شبیه زنها ، صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.
 
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
 
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود . آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
 
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...
این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.
 
نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.
 
او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
 
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.
 
نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟
 
عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.
وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
 
رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.
 
مامورین چون این سخن را به شاه رساندند ، شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.
 
نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.
 
نصوح گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.
آن شخص گفت :  بدان اى نصوح ، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.






برچسب ها : توبه نصوح , حمام زنانه , داستان های عبرت آموز , نصوح , داستان های اسلامی , مردی در حمام دختران
منبع:مولانا و لوپر!

خوش شانسی یا بد شانسی ؟ کسی چه می داند !
[تصویر:  luck_luke.jpg]
یک داستان قدیمی چینی هست که می گوید:
پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد.
روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.

همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند:
عجب بد شانسی‌ای آوردی.
پیرمرد جواب داد: "بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می داند؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه پیرمرد بازگشت.
این بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: عجب خوش شانسی آوردی!

اما پیرمرد جواب داد: "خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه می داند؟"
بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می کرد یکی از آن اسب های
وحشی را رام کند، از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست.
باز همسایگان گفتند: "عجب بد شانسی آوردی؟"

و این بار هم پیرمرد جواب داد: "بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می داند؟"
در همان هنگام، ماموران حکومتی به روستا آمدند. آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند. از این رو هر چه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی تواند راه برود، از بردن او منصرف شدند.
 
خوش شانسی؟
بد شانسی؟
کسی چه می داند؟

 
هر حادثه ای که در زندگی ما روی می دهد، دو روی دارد.
یک روی خوب و یک روی بد. هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست.
بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث است.






برچسب ها : خوش شانسی , بد شانسی , لوک خوش شانس , افراد خوش شانس و بد شانس , روش های خوش شانس شدن

حکایت بز خر کردن گاو ملانصرالدین
[تصویر:  boz_khari.jpg]
روزی ، روزگاری ، یک روز ملانصرالدین تصمیم گرفت گاوش را به بازار ببرد و بفروشد پیش از رفتن به بازار آب و علف خوبی به گاو خودش داد و آن را به بازار برد . یکی از آدم های بد کار وقتی دید ملانصرالدین گاوش را به بازار آورده تا بفروشد فکر شیطانی به ذهنش رسید و نقشه ای کشید که سر بیچاره کلاه بگذارد او با عجله به سراغ دوستانش رفت و نقشه اش را با آن ها در میان گذاشت و طبق نقشه یکی یکی به طرف ملا نصرالدین رفتند .
اوّلی گفت : عمو جان این بز را چند می فروشی؟ ملانصرالدین گفت: این حیوان گاو است و بز نیست. مرد گفت: گاو است؟ به حق چیزهای نشنیده! مردم بز را به بازار می آورند تا به اسم گاو بفروشند. ملاّ داشت عصبانی می شد که مرد حیله گر راهش را گرفت و رفت .
دوّمی آمد و گفت : ملاّ جان بزت را چند می فروشی ملّا از کوره در رفت و گفت : مگر کوری و نمی بینی که این گاو است نه بز؟ ، مرد حیله گر گفت: (چرا عصبانی می شوی؟ بزت را برای خودت نگه دار و نفروش)
چند لحظه بعد سومّی آمد و گفت: «ببینم آقا این حیوان قیمتش چند است» ملا گفت: «ده سکه» خریدار گفت: ده سکه؟ مگر می خواهی گاو بفروشی که ده سکه قیمت گذاشتی این بز دو سکه هم نمی ارزد
ملا باز هم عصبانی شد و گفت: گاو؟ پس چی که گاو می فروشم
خریدار گفت : دروغ به این بزرگی! مگر مردم نادان هستند که پول گاو بدهند و بز بخرند.
ملاّ نگاهی به گاوش انداخت کمی چشم هایش را مالید و با خود گفت : «نکند من دارم اشتباه می کنم و این حیوان واقعاً بز است نه گاو»
خریدار چهارمی سر رسید و با لبخند آرامش گفت : ببخشید آقا! آیا این بز شما شیر هم می دهد؟ مّلا که شک در دلش بود گفت : «نه آقا ، بز است ، به درد این می خورد که زمین را شخم بزند» خریدار گفت: «خوب حالا این بزت را چند می فروشی تا با آن زمینم را شخم بزنم» ملا با خود گفت: «حتماً من اشتباه می کنم مردی به این محترمی هم حرف سه نفر قبلی را تکرار می کند» معامله انجام شد . ملا گاوش را که دیگر مطمئن بود ، بز است به دو سکه فروخت و به خانه اش برگشت .
دزدها هم با خیال راحت گاو را به آن طرف بازار بردند و با خیال راحت فروختند از آن به بعد وقتی خریداری بخواهد هر جنسی را به قیمت کمتری بخرد می گویند (بز خری می کنی)






برچسب ها : بز خر کردن , ملانصرالدین , حکایت خواندنی , داستان عبرت آموز , بز خر کردن گاو ملانصرالدین , داستان های ملانصرالدین
پاسخ
 سپاس شده توسط G.arya
13-02-2014، 10:31 AM,
ارسال: #2
RE: داستان و حکایات خواندنی و عرفانی
[تصویر:  gosfand.jpg]
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید ، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.
در حال مستاصل شد...
... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت :
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت : ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید
گفت :ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی كمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یك غلطی كردیم
غلط زیادی كه جریمه ندارد.
كتاب كوچه اثر احمد شاملو
Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

Heart
پاسخ
13-02-2014، 10:32 AM,
ارسال: #3
RE: داستان و حکایات خواندنی و عرفانی
بهاءالدین محمد بن‏ حسین عاملی معروف به شیخ بهائی ( زادهٔ ۸ اسفند ۹۲۵ خورشیدی در بعلبک ،  درگذشتهٔ ۸ شهریور ۱۰۰۰ خورشیدی در اصفهان ) دانشمند نامدار قرن دهم و یازدهم هجری است که در دانش‌های فلسفه ، منطق ، هیئت و ریاضیات تبحر داشت . در حدود ۹۵ کتاب و رساله از او در سیاست ، حدیث ، ریاضی ، اخلاق ، نجوم ، عرفان ، فقه ، مهندسی و هنر و فیزیک بر جای مانده است. به پاس خدمات وی به علم ستاره‌شناسی ، یونسکو سال ۲۰۰۹ را به نام او سال «نجوم و شیخ بهایی» نامگذاری کرد.
[تصویر:  sheykh_bahayi.jpg]
نقل است که روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مى‏ خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى ، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی ، بلکه حق مردم رعایت شود.

شیخ بهائى گفت : قربان من یک هفته مهلت مى‏ خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش خواهد آمد ، چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم .

شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ بهایی سوار بر الاغش شده و به مصلاى ( محل نماز خواندن ) خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو گرفت و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد ، در این حال رهگذرى که از آنجا مى ‏گذشت ، شیخ را شناخت ، پیش آمد و سلام کرد . شیخ بهایی قبل از نماز خواندن جواب سلام را داد و گفت:

اى بنده ی خدا من مى‏ دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد . تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . ولیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.

مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته ، فردا صبح زود هم من مخفیانه مى‏ روم پیش شاه و قصدى دارم که بعداً معلوم مى شود.

شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از نزدیکان شاه بود،هنگام بیدار شدن شاه اجازه حضور خواست و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد: اعلیحضرت، مى‏خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را فقط به سبب دیدن یک موضوع، به شاه نشان دهم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏ دهند و مطلب را به خودشان اشتباه می فهمانند.

شاه عباس صفوی با تعجب پرسید : ای شیخ ماجرا چیست ؟ شیخ بهائى گفت : من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از افراد خانواده ام، کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم، ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف تکرار شده که هر کس مى‏گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!

به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیره جمع شدند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور  بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند . بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد و واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور شاه رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید! دیگرى گفت: خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد. سومى گفت: به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس مى‏کرد و به درگاه خدا گریه و زاری مى‏نمود. چهارمى ‏گفت: خدا را شاهد مى‏گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه‏اش وارد مى‏آمد از کاسه سر بیرون زده بود.

به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه عباس با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى‏ کرد. عاقبت شاه عباس آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت:

بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى ‏شود شیخ بهائى گناهکار بوده است ! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ بهایی مجدداً به حضور شاه عباس رسید و گفت: قبله ی عالم. عقل و شعور مردم را دیدید؟ شاه عباس گفت : آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟ شیخ عباس عرض کرد : قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم. شاه عباس گفت: بله ولى این موضوع چه ارتباطی به آن دارد؟ شیخ بهایی گفت:  من چگونه مى ‏توانم قاضى القضات شوم با  اینکه می دانم مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت حق گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر مى‏ فرمایید ناچار به اطاعتم! شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و مى‏ کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى.

از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار کشید.
Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

Heart
پاسخ
14-02-2014، 09:36 AM,
ارسال: #4
RE: داستان و حکایات خواندنی و عرفانی
توصیه می کنم شعر توبه نصوح رو از مولانا بخونید درسته که اینجا اصل ماجرا و داستان نوشته شده اما ظرافت های شعر مولانا بی نظیره که حسهای خیلی  خوبی به آدم منتقل می کنه. بقیه حکایتها هم فوق العاده بودن
پاسخ
 سپاس شده توسط computerwoman
08-03-2014، 07:27 AM,
ارسال: #5
RE: داستان و حکایات خواندنی و عرفانی
(14-02-2014، 09:36 AM)خانوم خانوما نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
توصیه می کنم شعر توبه نصوح رو از مولانا بخونید درسته که اینجا اصل ماجرا و داستان نوشته شده اما ظرافت های شعر مولانا بی نظیره که حسهای خیلی  خوبی به آدم منتقل می کنه. بقیه حکایتها هم فوق العاده بودن

ممنون از پیشنهادت: این مطلب هم جالبه
نصوح کیست و توبه نصوح چیست؟

 



نصوح مردی بود با هیئت و قیافه‌ی زنانه. او در حمام‌های زنان به کار مشغول بود و بخصوص دختر شاه را دلاکی می‌کرد و کسی هم به جنسیت حقیقی او پی نبرده بود. او سالیان متمادی بر این کار بود...


[تصویر:  117104135215137250876141110618265130175122.gif]

اینکه توبه نصوح چیست؟ تفسیرهاى زیادى براى آن ذکر کرده اند تا آنجا که بعضى شماره تفسیرهاى آن را بالغ بر بیست و سه تفسیر دانسته اند ولى همه این تفسیرها تقریبا به یک حقیقت باز مى گردد، با شاخ و برگها و شرائط مختلف توبه است.

از جمله اینکه: "توبه نصوح" آن است که واجد چهار شرط باشد:

پشیمانى قلبى، استغفار زبانى، ترک گناه، و تصمیم بر ترک در آینده.

بعضى دیگر گفته اند: "توبه نصوح" آن است که واجد سه شرط باشد:

ترس از اینکه پذیرفته نشود، امید به اینکه پذیرفته شود، و ادامه اطاعت خدا.

یا اینکه" توبه نصوح" آن است که گناه خود را همواره در مقابل چشم خود ببینى و از آن شرمنده باشى! یا اینکه "توبه نصوح" آن است که مظالم را به صاحبانش بازگرداند، و از مظلومین حلیت بطلبد، و بر اطاعت خدا اصرار ورزد و مانند اینها که همگى شاخ و برگ یک واقعیت است و این توبه خالص و کامل است.

نصوح کیست؟

داستانی برای توبه نصوح در مثنوی معنوی آمده که با زبان نمادین چگونگی یک توبه واقعی را شرح می دهد اما شرح داستان:  

                    
شرح این توبه‌ی نصوح از من شنو             بگرویدستی، ولیک از نو گرو
بود مردی پیش از این، نامش نصوح             بُد ز دلاکی زن او را فتوح

نصوح مردی بود با هیئت و قیافه‌ی زنانه. او در حمام‌های زنان به کار مشغول بود و بخصوص دختر شاه را دلاکی می‌کرد و کسی هم به جنسیت حقیقی او پی نبرده بود. او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت. روزی نصوح برای رهایی از این فعل قبیح نزد عارفی ربانی رفت و به او گفت مرا نیز دعا کن. آن عارف که مردی روشن‌بین بود، بی‌آنکه خواسته‌ی او را بپرسد بفراست دریافت که مشکل او چیست. به عبارت دیگر ضمیر او را خواند، ولی چیزی به رویش نیاورد. فقط تبسمی کرد و گفت إن شاالله توبه نصیبت می‌شود.

اى كسانى كه ایمان آورده‏اید بسوى خدا توبه كنید، توبه‏اى خالص امید است (با این كار) پروردگارتان گناهان تان را ببخشد و شما را در باغ هایى از بهشت كه نهرها از زیر درختانش جارى است وارد كند، در آن روزى كه خداوند پیامبر و كسانى را كه با او ایمان آوردند خوار نمى‏كند این در حالى است كه نورشان پیشاپیش آنان و از سوى راست شان در حركت است، و مى‏گویند: «پروردگارا! نور ما را كامل كن و ما را ببخش كه تو بر هر چیز توانایى!»

[b][b][b]دعای آن عارف به اجابت رسید و اسباب توبه‌ی نصوح بدین صورت فراهم شد: [/b][/b][/b]روزی نصوح طبق روال همیشگی در حمام زنانه مشغول کار بود که ناگهان قیل و قالی بلند شد و در آن میان زنی جار زد که یکی از مرواریدهای گوشواره‌ی دختر شاه گم شده است. در حمام را ببندید و نگذارید کسی خارج شود تا جامه و بقچه‌ی حاضران وارسی شود.
بقچه‌ها را روی زمین ولو کردند و جامه‌ها را بدقت گشتند اما از دانه مروارید خبری نشد. ناچار گفتند همه باید کاملاً برهنه شوند و یکی یکی مورد بازدید قرار گیرند. نصوح با شنیدن این حرف بکلی خود را باخت و افتان به خلوت حمام رفت و در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته خدا را طلبید و گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاریتت این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم.
نصوح آنقدر خدایا خدایا کرد که در و دیوار نیز با او همنوا شدند. در این اثنا نوبت وارسی نصوح رسید. زنی نام او را صدا زد. اما همینکه او نام خود را شنید از ترس، بند دلش پاره شد و بر کف حمام افتاد و از هوش رفت. در این فاصله زنی جار زد که مژده مژده مروارید پیدا شد. ناگهان در حمام ولوله‌ای افتاد. زنان دستک‌زنان شادمانی خود را از یافته‌شدن مروارید اعلام کردند. و نصوح نیز در فضایی آکنده از شادمانی به هوش آمد و دید که خطر از کنار گوشش گذشته است. زنانی که بدو ظنین بودند نزدش آمدند و عذرها خواستند. او در این واقعه عیاناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد. این بود که بر توبه‌اش ثابت‌قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت.( مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت 2228 به بعد)
[تصویر:  1091872269965186716913522140125136239.jpg]
نصح (بر وزن فلس) به معنى خالص شدن و خالص كردن است. در اقرب الموارد آمده «نصحه نصحا و نصحا» یعنى او را پند داد و دوستى را بر وى خالص كرد.
پند دادن را از آن جهت نصح و نصیحت گویند كه از روى خلوص نیّت و خیر خواهى محض است «وَ لا یَنْفَعُكُمْ نُصْحِی إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ ...» (1) نصیحت من به شما نفع نمی دهد اگر بخواهم پندتان دهم.
(نصح) «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً ...» (2) نصوح به فتح اوّل به معنى فاعل و نصیحت كننده است توبه نصوح آن است كه شخص را نصیحت می كند دیگر به گناه باز نگردد.
در صحاح و قاموس، توبه نصوح را توبه صادقه گفته است. راغب، توبه محكم نیز گفته است. به هر حال توبه نصوح آن است كه عود بر گناه در آن نباشد.
در مجمع آمده كه معاذ بن جبل گفت: یا رسول اللّه توبه نصوح چیست؟
فرمود: «أن یتوب التّائب ثمّ لا یرجع فى ذنب كما لا یعود اللبن الى الضرع» یعنى توبه كند بعد به گناه برنگردد چنان كه شیر به پستان باز نمی گردد.

چون بنده اى توبه نصوح كند، خدا دوستش دارد و گناهانش را در دنیا و آخرت بپوشاند.

[b][b][b]در كافى از ابو الصباح كنانى نقل كرده كه از حضرت صادق علیه السّلام از توبه نصوح پرسید فرمود: «یتوب العبد من الذنب ثمّ لا یعود فیه». (3) [/b][/b][/b]«یَأَیهّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ تُوبُواْ إِلىَ اللَّهِ تَوْبَةً نَّصُوحًا عَسىَ‏ رَبُّكُمْ أَن یُكَفِّرَ عَنكُمْ سَیّاتِكُمْ وَ یُدْخِلَكُمْ جَنَّاتٍ تجرِى مِن تحتِهَا الْأَنْهَارُ یَوْمَ لَا یخزِى اللَّهُ النَّبی وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ مَعَهُ نُورُهُمْ یَسْعَى‏ بَینْ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَانهمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَ اغْفِرْ لَنَا إِنَّكَ عَلىَ‏ كُلّ شىءٍ قَدِیرٌ» ؛
«اى كسانى كه ایمان آورده‏اید بسوى خدا توبه كنید، توبه‏اى خالص امید است (با این كار) پروردگارتان گناهان تان را ببخشد و شما را در باغ هایى از بهشت كه نهرها از زیر درختانش جارى است وارد كند، در آن روزى كه خداوند پیامبر و كسانى را كه با او ایمان آوردند خوار نمى‏كند این در حالى است كه نورشان پیشاپیش آنان و از سوى راست شان در حركت است، و مى‏گویند: «پروردگارا! نور ما را كامل كن و ما را ببخش كه تو بر هر چیز توانایى!» (4)
و فی الكافی، عنه علیه السلام: "إذا تاب العبد توبة نصوحاً احبّه اللَّه فستر علیه فی الدنیا و الآخرة. قیل و كیف یستر علیه؟ قال: ینسی ملكیه ما كتبا علیه من الذنوب، و یوحی الى جوارحه اكتمی علیه ذنوبه، و یوحی الى بقاع الأرض اكتمی ما كان یعمل علیك من الذنوب، فیلقى اللَّه حین یلقاه و لیس یشهد علیه بشی‏ء من الذنوب"‏.
چون بنده اى توبه نصوح كند، خدا دوستش دارد و گناهانش را در دنیا و آخرت بپوشاند.
راوى گوید: گفتم چگونه گناهانش را مى پوشاند؟
فرمود: آنچه را ازگناهان كه دو فرشته موكل بر او نوشته اند از یادشان مى برد، و به اعضا و جوارحش دستور دهد كه گناهانش را پنهان دارند، و به بقاع زمین نیز فرمان دهد كه آنچه بر روى تو گناه كرده مخفى بدار، پس خدا را ملاقات نماید در حالى كه هیچ گواهى نباشد كه بر گناهان او شهادت دهد. (5)
Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

Heart
پاسخ
08-03-2014، 07:28 AM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 08-03-2014، 07:29 AM، توسط computerwoman.)
ارسال: #6
RE: داستان و حکایات خواندنی و عرفانی
شعر توبه نصوح از مثنوی
دوستان مطلب جدیدی انشاء الله راجع به توبه خواهم آورد

 

بود مردي پيش ازين نامش نصوح                 بد ز دلاکي زن او را فتوح

بود روي او چو رخسار زنان                         مردي خود را همي‌کرد او نهان

او به حمام زنان دلاک بود                           در دغا و حيله بس چالاک بود

سالها مي‌کرد دلاکي و کس                        بو نبرد از حال و سر آن هوس

زانک آواز و رخش زن‌وار بود                         ليک شهوت کامل و بيدار بود

چادر و سربند پوشيده و نقاب                     مرد شهواني و در غره‌ي شباب

دختران خسروان را زين طريق                     خوش همي‌ماليد و مي‌شست آن عشيق

توبه‌ها مي‌کرد و پا در مي‌کشيد                   نفس کافر توبه‌اش را مي‌دريد

رفت پيش عارفي آن زشت‌کار                     گفت ما را در دعايي ياد دار

سر او دانست آن آزادمرد                            ليک چون حلم خدا پيدا نکرد

بر لبش قفلست و در دل رازها                     لب خموش و دل پر از آوازها

عارفان که جام حق نوشيده‌اند                    رازها دانسته و پوشيده‌اند

هر کرا اسرار کار آموختند                           مهر کردند و دهانش دوختند

سست خنديد و بگفت اي بدنهاد                 زانک داني ايزدت توبه دهاد

 

در بيان آنک دعاي عارف واصل و درخواست او از حق هم‌چو درخواست حقست از خويشتن کي کنت له سمعا و بصرا و لسانا و يدا و قوله و ما رميت اذ رميت و لکن الله رمي

 

آن دعا از هفت گردون در گذشت                 کار آن مسکين به آخر خوب گشت

که آن دعاي شيخ نه چون هر دعاست         فاني است و گفت او گفت خداست

چون خدا از خود سال و کد کند                   پس دعاي خويش را چون رد کند

يک سبب انگيخت صنع ذوالجلال                 که رهانيدش ز نفرين و وبال

اندر آن حمام پر مي‌کرد طشت                   گوهري از دختر شه ياوه گشت

گوهري از حلقه‌هاي گوش او                      ياوه گشت و هر زني در جست و جو

پس در حمام را بستند سخت                    تا بجويند اولش در پيچ رخت

رختها جستند و آن پيدا نشد                      دزد گوهر نيز هم رسوا نشد

پس به جد جستن گرفتند از گزاف               در دهان و گوش و اندر هر شکاف

در شکاف تحت و فوق و هر طرف                 جست و جو کردند دري خوش صدف

بانگ آمد که همه عريان شويد                    هر که هستيد ار عجوز و گر نويد

يک به يک را حاجبه جستن گرفت                تا پديد آيد گهردانه‌ي شگفت

آن نصوح از ترس شد در خلوتي                   روي زرد و لب کبود از خشيتي

پيش چشم خويش او مي‌ديد مرگ               رفت و مي‌لرزيد او مانند برگ

گفت يارب بارها برگشته‌ام                         توبه‌ها و عهدها بشکسته‌ام

کرده‌ام آنها که از من مي‌سزيد                    تا چنين سيل سياهي در رسيد

نوبت جستن اگر در من رسد                      وه که جان من چه سختيها کشد

در جگر افتاده‌استم صد شرر                       در مناجاتم ببين بوي جگر

اين چنين اندوه کافر را مباد                        دامن رحمت گرفتم داد داد

کاشکي مادر نزادي مر مرا                          يا مرا شيري بخوردي در چرا

اي خدا آن کن که از تو مي‌سزد                   که ز هر سوراخ مارم مي‌گزد

جان سنگين دارم و دل آهنين                     ورنه خون گشتي درين رنج و حنين

وقت تنگ آمد مرا و يک نفس                      پادشاهي کن مرا فرياد رس

گر مرا اين بار ستاري کني                         توبه کردم من ز هر ناکردني

توبه‌ام بپذير اين بار دگر                              تا ببندم بهر توبه صد کمر

من اگر اين بار تقصيري کنم                        پس دگر مشنو دعا و گفتنم

اين همي زاريد و صد قطره روان                   که در افتادم به جلاد و عوان

تا نميرد هيچ افرنگي چنين                         هيچ ملحد را مبادا اين حنين

نوحه‌ها کرد او بر جان خويش                      روي عزرائيل ديده پيش پيش

اي خدا و اي خدا چندان بگفت                    که آن در و ديوار با او گشت جفت

در ميان يارب و يارب بد او                          بانگ آمد از ميان جست و جو

 

نوبت جستن رسيدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستيم نصوح را بجوييد و بيهوش شدن نصوح از آن هيبت و گشاده شدن کار بعد از نهايت بستگي ...

 

جمله را جستيم پيش آي اي نصوح              گشت بيهوش آن زمان پريد روح

هم‌چو ديوار شکسته در فتاد                       هوش و عقلش رفت شد او چون جماد

چونک هوشش رفت از تن بي‌امان                سر او با حق بپيوست آن زمان

چون تهي گشت و وجود او نماند                  باز جانش را خدا در پيش خواند

چون شکست آن کشتي او بي‌مراد              در کنار رحمت دريا فتاد

جان به حق پيوست چون بي‌هوش شد        موج رحمت آن زمان در جوش شد

چون که جانش وا رهيد از ننگ تن                رفت شادان پيش اصل خويشتن

جان چو باز و تن مرورا کنده‌اي                     پاي بسته پر شکسته بنده‌اي

چونک هوشش رفت و پايش بر گشاد           مي‌پرد آن باز سوي کيقباد

چونک درياهاي رحمت جوش کرد                 سنگها هم آب حيوان نوش کرد

ذره‌ي لاغر شگرف و زفت شد                      فرش خاکي اطلس و زربفت شد

مرده‌ي صدساله بيرون شد ز گور                 ديو ملعون شد به خوبي رشک حور

اين همه روي زمين سرسبز شد                 چوب خشک اشکوفه کرد و نغز شد

گرگ با بره حريف مي شده                        نااميدان خوش‌رگ و خوش پي شد

 

يافته شدن گوهر و حلالي خواستن حاجبکان و کنيزکان شاه‌زاده از نصوح

 

بعد از آن خوفي هلاک جان بده                   مژده‌ها آمد که اينک گم شده

بانگ آمد ناگهان که رفت بيم                       يافت شد گم گشته آن در يتيم

يافت شد واندر فرح در بافتيم                       مژدگاني ده که گوهر يافتيم

از غريو و نعره و دستک زدن                        پر شده حمام قد زال الحزن

آن نصوح رفته باز آمد به خويش                   ديد چشمش تابش صد روز بيش

مي حلالي خواست از وي هر کسي            بوسه مي‌دادند بر دستش بسي

بد گمان برديم و کن ما را حلال                    گوشت تو خورديم اندر قيل و قال

زانک ظن جمله بر وي بيش بود                   زانک در قربت ز جمله پيش بود

خاص دلاکش بد و محرم نصوح                    بلک هم‌چون دو تني يک گشته روح

گوهر ار بردست او بردست و بس                 زو ملازم‌تر به خاتون نيست کس

اول او را خواست جستن در نبرد                  بهر حرمت داشتش تاخير کرد

تا بود کان را بيندازد به جا                           اندرين مهلت رهاند خويش را

اين حلاليها ازو مي‌خواستند                       وز براي عذر برمي‌خاستند

گفت بد فضل خداي دادگر                           ورنه زآنچم گفته شد هستم بتر

چه حلالي خواست مي‌بايد ز من                که منم مجرم‌تر اهل زمن

آنچ گفتندم ز بد از صد يکيست                   بر من اين کشفست ار کس را شکيست

کس چه مي‌داند ز من جز اندکي                 از هزاران جرم و بد فعلم يکي

من همي دانم و آن ستار من                     جرمها و زشتي کردار من

اول ابليسي مرا استاد بود                         بعد از آن ابليس پيشم باد بود

حق بديد آن جمله را ناديده کرد                   تا نگردم در فضيحت روي‌زر

باز رحمت پوستين دوزيم کرد                      توبه‌ي شيرين چو جان روزيم کرد

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت                   طاعت ناکرده آورده گرفت

هم‌چو سرو و سوسنم آزاد کرد                   هم‌چو بخت و دولتم دلشاد کرد

نام من در نامه‌ي پاکان نوشت                    دوزخي بودم ببخشيدم بهشت

آه کردم چون رسن شد آه من                     گشت آويزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بيرون شدم                     شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهي همي‌بودم زبون                     در همه عالم نمي‌گنجم کنون

آفرينها بر تو بادا اي خدا                             ناگهان کردي مرا از غم جدا

گر سر هر موي من يابد زبان                       شکرهاي تو نيايد در بيان

مي‌زنم نعره درين روضه و عيون                   خلق را يا ليت قومي يعلمون

 

باز خواندن شه‌زاده نصوح را از بهر دلاکي بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن

 

بعد از آن آمد کسي کز مرحمت                   دختر سلطان ما مي‌خواندت

دختر شاهت همي‌خواند بيا                       تا سرش شويي کنون اي پارسا

جز تو دلاکي نمي‌خواهد دلش                    که بمالد يا بشويد با گلش

گفت رو رو دست من بي‌کار شد                  وين نصوح تو کنون بيمار شد

رو کسي ديگر بجو اشتاب و تفت                 که مرا والله دست از کار رفت

با دل خود گفت کز حد رفت جرم                  از دل من کي رود آن ترس و گرم

من بمردم يک ره و باز آمدم                        من چشيدم تلخي مرگ و عدم

توبه‌اي کردم حقيقت با خدا                        نشکنم تا جان شدن از تن جدا

بعد آن محنت کرا بار دگر                            پا رود سوي خطر الا که خر
Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

Heart
پاسخ
08-03-2014، 07:32 AM,
ارسال: #7
RE: داستان و حکایات خواندنی و عرفانی
روزی یک مرد با خداوند مکالمه ای داشت:
خدایا دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت،درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش قرار داشت که آنقدر بوی خوبی میداد که دهانش آب افتاد،اما افرادی که دور میز بودند بسیار لاغر مردنی بودند و مریض حال و سر کوچکترین مشکلی سر هم فریاد میزدند.به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته ی بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هرکدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق را پر نمایند اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.مرد با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آنها دلگیر شد.خداوند فرمود تو جهنم را دیدی حالا نوبت بهشت من است.مرد به سمت اتاق بعدی رفت و در را باز کرد ولی با کمال تعجب باز همان میز و ظرف خورش روی آن را دید ولی اینبار افرادی که دور میز بودند با اینکه همان قاشقهای بلند را داشتند و در همان جای بازوشان نصب شده بود همگی سلامت و فربه بودند و با هم خوش و بش میکردند و میخندیدند و بسیار شادمان بودند.مرد با تعجب از خداوند پرسش کرد آن چه بود و این چه؟چگونه با شرایط یکسان آنها در عذاب بودند و اینها در لذت مدام؟خداوند فرمود:
ساده است،فقط احتیاج به یک مهارت اخلاقی دارد میبینی؟اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند در حالی که آدم های طمعکار اتاق قبلی تنها به خودشان فکر میکردند.هنگامی که موسی(ع) فوت میکرد به شما فکر میکرد،هنگامی که عیسی(ع) مصلوب شد به شما می اندیشید، هنگامیکه محمد(ص) ضجر و اذیت مردم را تحمل میکرد و تا دم مرگ فقط به شما فکر میکرد.گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند.این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری میکنند که یکدیگر را دوست داشته باشید،به همنوع خود محبت کنید و در هر شرایطی نفع خود را به نفع دیگران ترجیح ندهید زیرا که هیچکس به تنهایی وارد بهشت خداوند (ملکوت الهی) نخواهد شد.دوستان امیدوارم این داستان اگر اندکی هم شده وجدانمان را بیدار کند
Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

Heart
پاسخ
08-03-2014، 09:28 AM,
ارسال: #8
RE: داستان و حکایات خواندنی و عرفانی
کمک کردن به دیگران از مصادیق داشتن قلبی بزرگ و سینه ای مالامال از عشقه که امیدوارم همه داشته باشیم
پاسخ
 سپاس شده توسط Diba
23-07-2014، 03:49 AM,
ارسال: #9
داستان و حکایات خواندنی و عرفانی - لحاف ملانصرالدین
لحاف ملانصرالدین

شبي ملانصرالدین خوابيده بود كه از ميان كوچه صداي داد و فرياد شنيد. براي آنكه علت را بداند لحافش را به دوش انداخته و از خانه بيرون شد. اتفاقا دزدي كه باعث تمام آن داد و فرياد ها بود لحاف ملانصرالدین را از روي دوشش برداشته و پا به فرار نهاد و از آنجا رفت. بر اثر رفتن دزد سرو صدا ها هم خوابيد و مردم هم به خانه هاي خويش رفتند. ملانصرالدین نيز به خانه آمد. زنش پرسيد: چه خبر بود، براي چه دعوا ميكردند؟ ملانصرالدین كه ديگر لحافي بر دوش نداشت لبخندي زد و گفت: هيچ خبري نبود. تمام دعوا بر سر لحاف ملانصرالدین بود !
پاسخ
 سپاس شده توسط G.arya
01-10-2014، 06:28 AM,
ارسال: #10
RE: داستان و حکایات خواندنی و عرفانی
در میان بنی اسرائیل عابدی بود.
وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند»
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»
عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و ثوابتر از کندن آن درخت است»؛
عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند.
ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛
ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

صفحه‌ی تماس | تالار گفتمان خانوم خانوما | بازگشت به بالا | | بایگانی | پیوند سایتی RSS
در این سایتدر كل اینترنت