انجمن خانوم خانوما

نسخه‌ی کامل: شاعر
شما در حال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6
شاعر مورد علاقه من سهراب سپهری هست که همیشه با شعرای قشنگش روحم نوازش می کنه البته به نظر من شاهکارهاش یکی مجموعه حجم سبزه و دیگری شعر بلند مسافر
شعرای مورد علاقه ی من فریدون مشیری_سهراب سپهری و قیصر امین پور هست!
پیشنهاد می کنم حتمن شعر هاشونو بخونید به خصوص سهراب سپهری و قیصر امین پور رو!!
پیشنهاد میکنم چند بیتی از شعر شاعر مورد علاقتون رو هم که بیشتر از همه دوست دارید بنویسید.
حتی دوست داشته باشید بد نیست علت دوست داشتن یا حس برقرار کردنتون را هم بنویسید.
شاد و سربلند باشید.
دست عشق از دامن دل دور باد!/می توان آیا به دل دستور داد؟/می توان آیا به دریا حکم کرد/که دلت را یادی از ساحل مباد؟/موج را آیا توان فرمود:ایست!/باد را فرمود:باید ایستاد؟/آنکه دستوره زبان عشق را/بی گزاره در نهاد ما نهاد/خوب می دانست تیغ تیز را/در کف مستی نمی بایست داد




دستور زبان عشق از قیصر امین پور
شاعر مورد علاقه من پروین اعتصامی هست. مناظره هاش بی نظیره
سیر یک روز طعنه زد به پیاز که تو مسکین چقدر بدبویی
گفت از عیب خود بی خبری زان ره از خلق عیب می جویی
......
دم غروب میان حضور خسته اشیاء نگاه منظری حجم وقت را می دید و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر به سمت ادراک مرگ جاری بود
ضمنا در لینک زیر میتوانید لیست شاعران معاصر اهل ایران را ببینید به مرور آثار این شاعران به کمک شما دوستان در انجمن قرار خواهد گرفت.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
به حق می توان گفت در تمام ادبیات کهن و نوین پارسی هیچ شاعری در تسلط ، عرفان،بیان نکات ظریف خودسازی،راه خودسازی و کلا همه آنچه یک انسان برای پیشرفت و صعود نیاز دارد حتی به گرد مولانا نخواهد رسید.


روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
 از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم
حافظ شیرین سخن و شعر معروف او


الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
در گلستانه

دشت هايي چه فراخ‌!
كوه هايي چه بلند!
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!
من در اين آبادي‌، پي چيزي مي گشتم‌:
پي خوابي شايد،
پي نوري‌، ريگي‌، لبخندي‌.
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد.
پاي ني زاري ماندم‌، باد مي آمد، گوش دادم‌:
چه كسي با من‌، حرف مي زند؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم‌.
يونجه زاري سر راه‌.
بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك‌.
لب آبي
گيوه ها را كندم‌، و نشستم‌، پاها در آب‌:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است‌!
نكند اندوهي‌، سر رسد از پس كوه‌.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ‌، مي چرخد گاوي در كرد.
ظهر تابستان است‌.
سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است‌.
سايه هايي بي لك‌،
گوشه يي روشن و پاك‌،
كودكان احساس‌! جاي بازي اين جاست‌.
زندگي خالي نيست‌:
مهرباني هست‌، سيب هست‌، ايمان هست‌.
آري
تا شقايق هست‌، زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است‌، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم‌، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر كوه‌.
دورها آوايي است‌، كه مرا مي خواند.»
سهراب سپهری

پشت دریاها

قايقي خواهم ساخت‌،
خواهم انداخت به آب‌.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم چنان خواهم راند.
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان‌.
هم چنان خواهم راند.
هم چنان خواهم خواند: «دور بايد شد، دور.
مرد آن شهر اساطير نداشت‌.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري‌، سرخوشي ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي‌، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
هم چنان خواهم خواند.
هم چنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است‌.
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است‌.
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله‌، به يك خواب لطيف‌.
خاك‌، موسيقي احساس تو را مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است‌.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.
پشت درياها شهري است‌!
قايقي بايد ساخت‌. قايقي بايد ساخت.

سهراب سپهری
صفحه‌ها: 1 2 3 4 5 6